تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
تاج الملوك ، عجوز را بديد ، بر پاى خاست و پيش آمد و عجوز را در پهلوى خويش بنشاند و گفت : خوشدل باش كه حيله و خديعه به كار آمد و مقصود بحصول انجاميد . پس حكايت بتاج الملوك بازخواند . تاج الملوك گفت : وعده ديدار بكدام روز است ؟ عجوز گفت : فردا . تاج الملوك ، هزار دينار زر نقد و خلعتى معادل هزار دينار بعجوز داد . عجوز آنها را بستد و بازگشت و هميرفت تا بنزد دنيا رسيد . دنيا با او گفت : مرغ سليمان ، چه خبر از سبا اى دايه ، بازگو كه از حبيب ، چه خبر دارى ؟ عجوز گفت : منزل بشناختم . فردا نزد تو آرمش . دنيا فرحناك شد و هزار دينار زر با حله هزار دينارى به دو داد . عجوز آنها را بستد و به منزل خويش بازگشت . شب را در منزل بروز آورد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و سى و پنجم برآمد

گفت اى ملك جوان‌بخت ، عجوز شب را در منزل خويش به‌سر آورد . روز ديگر ، عجوز به نزد تاج الملوك رفته ، او را با ترفندى به نزد دنيا برد . تاج الملوك ، طاقت از كف داده ، قصهء خود را آغاز تا انجام فروخواند و گفت : هميخواهم اكنون بنزد پدر شوم و او رسولى پيش پدر تو بفرستد و ترا خواستگارى كند تا هر دو راحت شويم . چون دنيا اين سخن بشنيد ، بپسنديد و فرحناك شد . ليك ناگاه در همان زمان ، حاجب قصر ، ايشان را بديد و خشمگين به نزد ملك رفته ، او را آگاه كرد . تاج الملوك ، درون قصر به دام افتاد . كار تاج الملوك و سيده دنيا بدينجا رسيد . و اما وزير و عزيز ، چون ديدند كه تاج الملوك بقصر دختر ملك رفته در آنجا بماند ، دانستند كه از آنجا بيرون نخواهد شد و انجام كار ، هلاك خواهد گشت . وزير با عزيز گفت : اى فرزند ، كار دشوار شد . اگر ما بنزد پدر تاج الملوك بازنگرديم و از چگونگى آگاهش نكنيم ، ما را ملامت خواهند كرد . پس