خردش بزيان رفت و با عجوز گفت : اى دايه ، اين پسر ماه منظر ، سخت نيكوست .
بسيار ميگفتم كه دل با كس نپيوندم ولى * من خود برغبت در كمند افتادهام تا ميرود
دل برد و دين در دادهام ور ميكشد استادهام * كافر نداند بيش از اين يا ميكشد يا ميبرد
عجوز گفت : اى ملكه ، راست هميگوئى . من نيز چنو ترك ماهروئى نديده بودم . پس عجوز ، تاج الملوك را اشاره كرد كه به منزل خود رود . تاج الملوك تفرج كنان برفت و باغبان را بدرود كرده ، به منزل بازگشت . ولى آتش عشق در دلش شرر افروخت و وجد و شوقش افزون گشت و ماجرا با وزير و عزيز باز گفت ، تا آنجا كه : عجوز ، مرا بدر آمدن اشارت كرد . ايشان گفتند : اگرنه عجوز ، مصلحت درين ميدانست ، بيرون آمدن ترا اشارت نميكرد . تاج الملوك و وزير و عزيز را كار بدينجا كشيد .
و اما دنيا ، دختر ملك را عشق ، چيره شد و شوق ، افزون گشت و با عجوز گفت : همسرى اين ماه منظر را از تو ميخواهم . عجوز گفت : از وسوسه شيطان به خدا پناه ميبرم . تو مردان دوست نداشتى . چگونه از ديدار اين جوان ، ترا حال دگرگون گشت ؟ ولى به خدا سوگند چون تو دلبر فتان را جز او ديگرى سزاوار نيست . دختر ملك گفت : اى دايه مهربان ، در ازدواج ما بكوش . كه ترا در نزد من هزار دينار زر و خلعتى است كه بهزار دينار معادل باشد . و اگر اين كار را كوشش نكنى ، من جان در نخواهم برد . عجوز گفت : تو بقصر خويشتن رو . من كوشش و سعى را فرو نخواهم گذاشت .
گر بايدم شدى سوى هاروت بابلى * صد گونه ساحرى بكنم تا بيارمش
پس دنيا بقصر خود بازگشت و عجوز بنزد تاج الملوك بشتافت . چون