سجادهنشينى كه مريد غم او شد * آوازهاش از خانه خمار برآمد
زاهد چو كرامات بت عارض او ديد * از خانه ميان بسته بزنار برآمد
در خاك چو من بيدل بيديده نشاندش * اندر نظر هركه پريوار برآمد
من مفلس از آن روز شدم كه حرم غيب * ديباى جمال تو ببازار برآمد
كام دلم آن بود كه جان بر تو فشانم * اين كام ميسر شد و آن كار برآمد
سعدى چمن آن روز بتاراج خزان داد * كز باغ دلش بوى گل يار برآمد
و اما عجوز ، آن پرىروى را بحديث مشغول داشته ، هميبرد تا بدان قصر كه وزير بنقاشى آن فرموده بود ، برسيدند . دنيا با عجوز به قصر اندر شدند . دنيا به نقشها و صورت مرغان و صياد و دام و كبوتر بنگريست و گفت : سبحان اللّه . اينها صورت خوابى است كه من ديدهام . و گفت : اى دايه مهربان ، اين صورتها را مشاهده كن . كه من پيوسته مردان را ملامت ميگفتم و ايشان را ناخوش ميداشتم .
و لكن تو نظر كن كه صياد ، كبوتر نر و ماده را در دام انداخته و كبوتر نرينه ، خلاص گشته و هميخواسته است كه بازگردد و كبوتر ماده را نيز خلاص كند .
شاهين ، او را صيد كرده و چنگالها بر او فرو برده .
الغرض ، پريروى اين سخنان را با عجوز ميگفت و صورتها بعجوز همىنمود . و ليكن عجوز ، تجاهل و تغافل كرده ، او را بحديث مشغول ميداشت و نرمنرمش هميبرد تا اينكه بدان مكان كه تاج الملوك پنهان شده بود ، نزديك رفتند . عجوز ، تاج الملوك را اشاره كرد كه بسوى منظرههاى قصر بيايد . كه ناگاه دنيا را نظر بدان سوى افتاد و تاج الملوك را بديد و در حسن بديع و شمايل نيكوى او بحيرت اندر ماند و با عجوز گفت : اى دايه مهربان
آن كيست كاندر رفتنش صبر از دل ما ميبرد * ترك از خراسان آمده از پارس يغما ميبرد
عجوز گفت : نميدانم كيست ؟ ولى گمان دارم كه ملكزاده باشد . پس دنيا در حسن تاج الملوك خيره بماند و عشق آن سرو قد و گل روى به دو چيره شد و