تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥
دنيا گفت : برو . و ليكن دير مكن . پس عجوز از نزد دنيا بدر آمد و به منزل تاج الملوك روان شد و با تاج الملوك گفت : برخيز و جامه نيكو در بركن و بباغ اندر شو و باغبان را سلام كن و در باغ پنهان شو . و عجوز در ميانه خود و تاج الملوك ، رمزى گذاشته ، بنزد دنيا رفت . آنگاه وزير و عزيز برخاسته ، تاج الملوك را با جامه ديبا و زيبا بياراستند و كمر زرين مرصع با گوهرهاى معدنى بميانش بستند . پس از آن بسوى باغ روان شدند و بدر باغ برسيدند . باغبان بدانجا نشسته بود . چون تاج الملوك را بديد ، بر پاى خاست و بتعظيم او پيش آمد و در باغ بگشود و گفت كه : بباغ اندر آى و تفرج هميكن . و باغبان آگه نبود كه دختر ملك همان روز بباغ خواهد آمد . پس تاج الملوك بباغ اندر آمد . ساعتى نشد كه آواز كنيزكان و خادمان بلند شد . پس از آن كنيزكان و خادمان از دريچه خلوت درآمدند . باغبان چون ايشان را بديد ، نزد تاج الملوك رفته ، او را از آمدن ملكه‌اش بياگاهانيد و گفت : چه بايد كرد ؟ كه اينك دختر ملك پديد آمد . تاج الملوك گفت : بر تو باكى نيست . من در پشت درختان پنهان شوم . پس باغبان او را به پنهان گشتن سپارش كرده ، خود بيرون رفت . چون دختر ملك با كنيزكان و عجوز بباغ درآمدند ، عجوز با خود گفت : اگر اين كنيزكان و خادمان با ما باشند ، به مقصود نتوانيم رسيد . پس با دختر ملك گفت : اى ملكه ، حاجت به اين خادمان و كنيزكان نداريم و تا ايشان بدينجا هستند ، ترا دل نگشايد . ايشان را بازگردان . دنيا گفت : راست گفتى . پس ايشان را باز گردانيد و خود نرم‌نرم هميرفت و تفرج همىكرد و تاج الملوك نيز تفرج حسن و جمال و قد بااعتدال آن فرشته لقا ميكرد و ميگفت :
سرمست ز كاشانه گلزار برآمد * غلغل ز گل و لاله بيك بار برآمد مرغان چمن نعره زنان ديدم گريان * زين غنچه كه از طرف چمنزار برآمد آب از گل رخساره او عكس پذيرفت * و آتش بسر غنچه گلنار برآمد