باغ بدر آمدند و به منزل خويش رفتند و از هر سو حديث همىگفتند . كه تاج الملوك با عزيز گفت : اى برادر ، پارهء اشعار بخوان . شايد كه زنگ ملال از دلم بزدايد و فكرتهاى من يك سو شود و آتش دلم فرونشيند . پس عزيز بطرب آمده ، نغمه همىپرداخت و اين ابيات هميخواند :
اين مطرب از كجاست كه برگفت نام دوست * تا جان و جامه بذل كنم در پيام دوست
وقتى امير مملكت خويش بودمى * اكنون به اختيار و ارادت غلام دوست
بالاى بام دوست چو نتوان نهاد پاى * هم چاره آنكه سر بنهم زير بام دوست
چون عزيز ، شعر بانجام رسانيد ، تاج الملوك را از فصاحت و حسن آواز او شگفت آمد و گفت : پارهء از اندوه من ببردى . اگر ترا از اين گونه اشعار نيز بخاطر اندراست ، با نغمهاى دلاويز بخوان . آنگاه عزيز اين ابيات برخواند :
با همه مهر و با منش كين است * چكنم حظ بخت من اين است
ننهد پاى تا نبيند جاى * هر كه را چشم مصلحت بينست
مثل زيركان و چنبر عشق * طفل نادان و مار رنگينست
لازمست احتمال چندين جور * كه محبت هزار چندينست
مرد اگر شير در كمند آرد * چون كمندش گرفت مسكينست
ايشان را كار بدينگونه شد . و اما عجوز ، خانه نشين گشت و بنزد دنيا آمد و شد نميكرد . تا اينكه دنيا تفرج باغ را آرزومند شد . چون بىعجوز از قصر بيرون نرفتى ، خادم بنزد عجوز فرستاد و او را حاضر آورد و دلجوئيش كرد و گفت :
قصد تفرج باغ كردهام كه از تماشاى شكوفهها و درختان و ميوهها دلم بگشايد .
عجوز گفت : فرمان تراست . ولى بايد من به خانه بازگشته ، جامه خود را تبديل كنم .