است كه در خواب ديده . تاج الملوك گفت : كيفيتى كه در خواب ديده چونست ؟
عجوز گفت : شبى بخواب اندر صيادى را بديد كه دام نهاده و دانه ريخته و در نزديك دامگاه نشسته . پس همهء مرغان بسوى دام گرد آمدند و دو كبوتر نر و ماده نيز بدانجا آمدند . كه ناگاه پاى كبوتر نرينه بر دام فرو رفت و پر هميزد تا همهء مرغان برميدند و از كنار دام بپريدند . آنگاه كبوتر ماده بازگشت و در كنار دام بنشست و منقار بر دام هميزد تا اينكه دام بگسيخت و پاى كبوتر نرينه بدر آمد ، و هر دو بپريدند . پس از آن صياد بيامد و دام باصلاح آورده ، بگسترد و دور تر از دام بنشست . ساعتى برفت . مرغان برميدند و بپريدند و همان كبوتر نرينه نيز بپريد و به يارى مادهاش بازنگشت . پس صياد بيامد و كبوتر ماده بگرفت و بكشت . و دنيا در حال ، از خواب بيدار شد و گفت : مردان همه بدينگونه هستند و زنان را از ايشان سودى نيست .
چون عجوز ، حديث با تاج الملوك بانجام رسانيد ، تاج الملوك گفت : اى مادر ، قصد من اينست كه يك نظر او را بهبينم ، اگرچه از آن نظر كشته شوم . تو حيلتى كن كه يك بار او را بهبينم . عجوز گفت : بدان كه او را در پاى قصر خويش ، باغيست كه بهر ماه ، دو كرّت بتفرج آن درآيد و ده روز در آن باغ بنشيند . و اكنون ايام تفرج نزديك گشته . هر وقت كه او بباغ اندر آيد ، من ترا آگاه كنم كه بباغ اندر شوى و او را نظاره كنى . ولى از باغ بيرون ميا كه شايد ترا ببيند و بحسن و جمال تو مفتون شود و مهر تو در دلش جاى كند . كه محبت ، بزرگترين اسباب وصالست . پس تاج الملوك و عزيز از دكان برخاسته ، عجوز را بسوى منزل بردند و منزلشان را بعجوز بشناساندند . پس از آن تاج الملوك با عزيز گفت : اى برادر ، مرا بعد از اين بگذارشات و پيش آمدها ، ديگر بدكان حاجتى نيست . آنچه مرا بدكان هست ، به تو بخشيدم . پس از آن با عزيز نشسته ، از هر سوى حديث ميگفتند . و تاج الملوك از غرايب سرگذشت عزيز همىپرسيد .
و او حديث هميكرد . آنگاه برخاسته ، بنزد وزير رفتند و ازو تدبير خواستند . وزير گفت : برخيزيد تا بباغ اندر شويم .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 432
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٣٢