تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
خوانده ، از مضمون آن عجب آمدش . كتابرا مهر كرده ، بعجوز بداد . عجوز ، كتاب گرفته ، بنزد دنيا بازگشت و كتاب بوى داد . چون دنيا كتاب بخواند و مضمون بدانست ، سخت خشمناك شد و گفت : آنچه به من ميرسد ، ازين عجوزك پليد ميرسد . پس بانگ بر كنيزكان زد و گفت : اين پليد مكاره را بگيريد و او را چندان بزنيد كه راه خود را نشناسد . كنيزكان بعجوز درآويختند و با كفش و طپانچه‌اش هميزدند ، كه از خود برفت . چون به خود آمد ، دنيا به او گفت : اى عجوزك ، اگر از خدا بيم نداشتم ، هر آينه ترا ميكشتم . پس از آن كنيزكان را بفرمود دوباره عجوز را بزدند ، تا اينكه از خويش برفت . پس دنيا فرمود عجوز را بكشيدند و بيرونش افكندند . چون به خود آمد ، بر پاى خاست . قوهء رفتن نداشت . هميرفت و همىنشست تا به منزل خود برسيد و تا بامداد در منزل بسر برد . پس از آن برخاست و بنزد تاج الملوك برفت و سرگذشت بازگفت . تاج الملوك را كار دشوار گشت و با عجوز گفت : آنچه بر تو گذشته ، بسى بر من ناگوار و هموار است . ولى تقدير چنين بوده است . گفت : محزون مباش كه من كوشش هميكنم تا ميانه تو و او جمع آورم و ترا به آن پليدك برسانم . كه او مرا بسى بيازرده . تاج الملوك با عجوز گفت كه : ناخوش داشتن او مردان را سبب چيست ؟ عجوز گفت : سبب او كيفيتى