اقتلونى اقتلونى يا ثقاة * انّ فى قتلى حياة فى حياة
و كتاب را در پيچيد و بعجوزش بداد و گفت : ترا برنج و تعب اندر انداختم . ولى سودى نبخشيد . و عزيز را فرمود كه هزار دينار زر نقد بعجوز بدهد . و با عجوز گفت : اى مادر ، اين كتاب يا سبب وصل كامل شود و يا جدائى بىنهايت اندر پى دارد . عجوز گفت : آرزوى من همه آنست كه صلاح تو در آن باشد و قصد من اينست كه چون آفتاب رو و زهره جبين نصيب چون تو ماه منظر شود . و اگر من ميانهء شما را جمع نكنم ، زندگى من چه سود دارد ؟ كه من عمرى در مكر و خدعه بپايان آوردهام و اكنون شصت سالست كه بعيارى و حيلهگرى بسر بردهام . چگونه نتوانم كه ميانهء دو تن جمع كنم ؟
پس عجوز ، تاج الملوك را وداع گفته ، دلداريش بداد و بازگشته ، هميرفت تا بنزد دنيا رسيد . و ورقه را در گيسوى خويش پنهان كرده بود . چون در نزد دنيا بنشست ، سر خويشتن بخراشيد و گفت : اى ملكه ، ديرگاهيست كه بگرمابه اندر نشدهام . همىخواهم كه شپشهاى سر من بگيرى . پس دنيا آستين بر زد و گيسهاى عجوز بگشود و شپش از سر او همىگرفت . كه ورقه از سر او بيفتاد . دنيا ورقه را بديد . گفت : اين ورقه چيست ؟ عجوز گفت : من در دكان بازرگانزاده بنشستم .
شايد كه اين ورقه در آنجا بر من آويخته . بمنش ده كه نزد بازرگانش بفرستم .
پس دنيا ورقه بگشود و از مضمونش آگاه شد . با عجوز گفت : اين حيله از تست .
اگرنه تو مرا پرورده بودى ، همين ساعت ترا مىآزردم . و خدا اين بازرگان را بلاى جان من كرد . و لكن هرچه از او به من ميرسد ، در زير سر تست . و من نميدانم كه اين جوان از كدام سرزمينست كه هيچكس جز او با من ياراى اين گونه سخنان گفتن نداشت . و من بسيار بيم دارم كه كار من برملا شود و راز من آشكار گردد . خاصه با اين مرد بيگانه كه با من همپايه نيست . پس عجوز ، روى به دنيا آورده ، گفت : از ترس پدر و از مهابت تو كسى را ياراى اين گونه سخنان نباشد . و اگر تو جواب او را رد كنى ، هيچ عيب نخواهد داشت . دنيا گفت : اى