تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
دايهء مهربان ، اين پليدك دلير است . چگونه از سطوت سلطان نترسيد و بچنين سخنان جسارت كرد ؟ و الحق من در كار او حيرت دارم . اگر او را بكشم ، كار خوبى نكرده‌ام . و اگر او را به حال خود گذارم ، جرأتش زياده شود . عجوز گفت : تو كتاب ديگر به او بنويس . شايد كه هراس كند و نااميد گردد . پس دنيا ورقه و قلم و دوات بخواست و اين ابيات بنوشت :
هر كه ننهاده است چون پروانه دل بر سوختن * گو حريف آتشين را طوف پيرامن مكن جاى پرهيز است در كوى شكر ريزان گذشت * يا به ترك جان بگو يا چشم بر روزن مكن سعديا با شاهد سيمين نبايد پنجه كرد * گرچه بازو سخت دارى زور با آهن مكن
پس از آن ورقه فرو پيچيده ، بعجوز داد . عجوز ، كتاب گرفته ، بنزد تاج الملوك روان شد . چون بتاج الملوك داد و او از مضمون كتاب آگاه شد ، دانست كه دنيا سنگدل است و رسيدن تاج الملوك به دو دشوار است . شكايت بوزير برد و در كار خود ، تدبير نيكو خواست . وزير گفت : هيچ حيله نمانده كه سود بخشد ، مگر اينكه كتابى به او بنويسى و لابه و فروتنى كنى . تاج الملوك با عزيز گفت : اى برادر ، از زبان من كتابى به او بنويس . پس عزيز ، ورقه برداشت و اين ابيات بنگاشت :
غريب و عاشقم بر من نظر كن * بنزد عاشقان بارى گذر كن نه خوش كاريست كشتن عاشقان را * برو فرمان بر و كار دگر كن سنائى رفت و با خود برد هجران * تو نامش عاشق خسته جگر كن و لكن چون سحرگاهان بنالد * ز آه او سحرگاهان حذر كن
چون عزيز ، كتاب بانجام رسانيد ، بتاج الملوكش بداد . تاج الملوك كتاب را
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 430 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى