چون شب يكصد و سى و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، عجوز بگريستن تاج الملوك رحمت آورد و گفت : دل شاد باش كه ترا به مقصود برسانم . پس از آن برخاسته ، بنزد دنيا رفت . ديد كه از غايت خشم كه بكتاب تاج الملوك دارد ، گونهاش متغير است . چون عجوز ، كتاب به دو داد ، خشمش افزون گشت و بعجوز گفت : نگفتمت كه او از مكاتبه من در طمع افتد ؟ عجوز گفت : او را چه محل و رتبت است كه در تو طمع تواند كرد ؟ دنيا گفت : برو و به او بگو كه هرگاه پس ازين ، مكاتبه ترك نكند ، او را بكشم . عجوز گفت : اين سخن را كه گفتى ، بنويس من ببرم تا او را بيم افزون شود . پس دنيا ورقه بگرفته ، اين بيت بنوشت :
عنقا شكار كس نشود ، دام باز چين * كانجا هميشه باد بدست است دام را
و اين بيت ديگر نيز بنوشت :
گنجشك بين كه صحبت شاهينش آرزوست * بيچاره در هلاك تن خويشتن عجول
پس از آن كتاب را پيچيده ، بعجوزش بداد . عجوز ، كتاب گرفته ، بنزد تاج الملوك روان شد . چون تاج الملوك بديدش ، بر پاى خاست و گفت : خدا بركت قدوم تو از من كم نكناد . پس عجوز ، كتاب به دو داد . و تاج الملوك كتاب بگرفت و بخواند و سخت بگريست و گفت : من مرگ را بس آرزومندم . كيست آنكه مرا از رنج دنيا برهاند و الحال مرا بكشد ؟ پس قلم و قرطاس گرفته ، شرح شوق بنوشت و اين ابيات نيز بنگاشت :
همين مكن تهديدم از كشتن كه من * عاشق زارم به خون خويشتن
خنجر و شمشير شد ريحان من * مرگ من شد بزم و نرگستان من