تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧
و كتاب ، پيچيده ، بعجوزش بداد و گفت : اين كتاب را به او رسان و بگو كه اين سخنان ترك كند . پس عجوز ، كتاب را گرفته ، فرحناك به منزل خود رفت و شب در آنجا بروز آورد . على الصباح بدكان تاج الملوك شتافت و او را در انتظار خويش يافت . چون تاج الملوك ، عجوز را بديد ، شادمان گشت و بر پاى خاست و در پهلوى خويشتنش جاى بداد . و عجوز ، كتاب بيرون آورد و بتاج الملوك بداد و با او گفت : چون دنيا كتاب ترا خواند ، خشمناك شد ولى بملاطفت و ممازحت ، او را خنداندم و او را بر تو دل بسوخت و جواب ترا بنوشت . پس تاج الملوك ، عجوز را ثنا گفت و شكر نيكوئى او بجا آورد و با عزيز گفت : هزار دينار زر نقد بعجوز بده . پس كتاب را گشوده ، بخواند و مضمون بدانست . با سوز و گداز بگريست . عجوز را دل بر او بسوخت و با او گفت : اى فرزند ، درين كتاب چه نوشته بود كه بدينسان گريان شدى ؟ تاج الملوك گفت : مرا ترسانده و وعده كشتنم داده و از مكاتبه منعم كرده و اگر من كتاب به او بفرستم ، مرگم اولىتر از زندگيست . پس تو جواب كتاب او گرفته ، ببر و بگذار هرآنچه خواهد ، با من بكند . عجوز گفت : بجوانى تو سوگند كه من يا خود را با تو بمهلكه اندازم و يا ترا به مقصود برسانم . تاج الملوك گفت : هرچه نيكى بجاى من كنى ، ترا صد چندان پاداش دهم . پس از آن تاج الملوك ، ورقه برداشته ، اين ابيات نوشت :
تخم بد عهدى نبايد كاشتن * پشت بر عاشق نبايد داشتن چند ازين آيات نخوت خواندن * چند ازين تخم جفاها كاشتن خوب نبود بر چو من بيچارهء * لشكر جور و جفا بگماشتن زشت باشد با چو من درماندهء * شرط و رسم مردمى بگذاشتن
پس از آن آهى كشيده ، بناليد و چندان گريست كه عجوز نيز بگريستن او بگريست . آنگاه ورقه از تاج الملوك بگرفت و گفت : دلشاد باش كه تو را به مقصود برسانم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 427 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى