برابر عجوز نهاده ، گفت : اين را بهديه از من قبول كن . عجوز برخاسته ، زرها برداشت و تاج الملوك را ثنا گفت و دعاگويان هميرفت تا بنزد دنيا برسيد . چون دنيا ، او را بديد ، گفت : اى دايهء مهربانتر از مادر ، آن جوان چه حاجت داشت ؟
تا حاجت او را برآورم . عجوز گفت : كتابى فرستاده كه مضمون آن را نميدانم . پس كتاب را به دنيا بداد . دنيا كتاب را گرفته ، بخواند و مضمون بدانست . و گفت : بچه جرأت و كدام يارا ، بازرگانزادهء با من مراسله و مكاتبه مىكند ؟ به خدا سوگند اگر از خدا هراس نداشتم ، هر آينه او را بدكان اندرش ميكشتم . عجوز گفت : در كتاب چه نگاشته بود كه بدينسان آزرده شدى ؟ مگر شكايت از ستمى كرده و يا قيمت حرير خواسته بود ؟ دنيا گفت : هيچكدام از اينها نبود و جز سخن عشق و حديث محبت ، چيزى ننگاشته بود . و من همهء اينها از تو دانم . و گرنه چگونه آن پليد ، اين سخنان تواند گفت ؟ عجوز گفت : اى ملكه ، تو در قصر بلند و محكم خود نشستهء . مرغ بدينجا نتواند پريد . كس چگونه بر تو راه يابد ؟ از اينكه سگى عفعف كند ، ترا چه زيان رسد ؟ و با من نيز سخنان عتابآميز مفرما . كه من اگرچه كتاب آوردهام ، ولى مضمون ندانستهام . و اكنون مرا رأى چنين است كه تو جواب او بفرستى و او را سخت بترسانى و بكشتنش وعده دهى و ازين گونه هذيانها منعش كنى كه دگر بار به اين سخنان باز نگردد . دنيا گفت : بيم از آن دارم كه اگر جواب بنويسم ، در طمع افتد . عجوز گفت : نه چنين است . چون او تهديد و توعيد بشنود ، خيال خود ترك كند . پس دنيا گفت : بهر من قلم و قرطاس بياوريد . قلم و قرطاس حاضر آوردند . اين بيت بنگاشت :
تو از كجا و تمنى وصل ما هيهات * كجا بصحبت خورشيد ميرسد خفاش
و اين بيت ديگر نيز بنوشت :
اى مگس عرصهء سيمرغ نه جولانگه تست * عرض خود ميبرى و زحمت ما ميدارى