كرد . از خوبى او عجب آمدش . كه همهء عمر ، چنين حرير نديده بود . عجوز گفت : اى خاتون ، اگر فروشندهء اين ببينى ، هر آينه بدانى كه در روى زمين ، بزيبائى او كس نيست . دنيا با عجوز گفت : آيا پرسيدى كه حاجتى دارد تا حاجتش برآوريم ؟ عجوز سرى جنبانيده ، گفت : خدا ترا فراست دهد . البته حاجتى دارد . هيچ كس بىحاجت نيست . پس دنيا گفت كه : بسوى او برو و سلام من برسان و بگو كه : شهر ما را از آمدنت قرين شرف كردى و ببهجت آن بيفزودى . و هر وقت ترا حاجتى باشد ، بازگو . كه حاجتت روا كنيم .
در حال ، عجوز بنزد تاج الملوك بازگشت . تاج الملوك چون او را بديد ، دلش از شادى بطپيد و بر پاى خاسته ، دست عجوز بگرفت و در پهلوى خويشش بنشاند . چون عجوز بنشست و برآسود ، پيغام دنيا را با تاج الملوك باز گفت . چون تاج الملوك پيغام بشنيد ، انبساط و فرح بىاندازه روى داد و گره خاطرش بگشود و با خود گفت كه : حاجتم روا شد . پس از آن با عجوز گفت :
ميخواهم كه كتابى از من به دو رسانيده ، جواب بياورى . عجوز گفت : منتپذير هستم . تاج الملوك با عزيز گفت : قلم و قرطاس و دوات بياور . عزيز همه را حاضر آورد . تاج الملوك اين ابيات بنوشت :
صنما ما ز ره دور و دراز آمدهايم * بسر كوى تو با درد و نياز آمدهايم
بسر زلف دراز تو كه از راه دراز * ما بنظاره آن زلف دراز آمدهايم
و در عنوان او نوشت كه : اين نامهايست از گداختهء آتش فراق و مبتلاى اندوه اشتياق ، آنكه از فرقت دوستان ، شبانه روز بمحنت اندر است . پس از آن سرشك از ديده روان كرده ، اين دو بيت بنوشت :
اى ديدن تو حيات جانم * ناديدنت آفت روانم
دل سوختهام به آتش عشق * بفروز بنور وصل جانم
و كتاب را پيچيده ، مهرش بزد و بعجوزش بداد و هزار دينار زر و نقد در