تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
بودم . عجوز گفت : با خويشتن چه متاع آوردهء ؟ كالائى نيكو كه نيكوان را شايد ، پيش من آر . چون تاج الملوك ، سخن عجوز بشنيد ، دلش بىآرام شد و با عجوز گفت : هرگونه كالاى خوب كه شايستهء ملوك و دختران ملوك باشد ، مرا بدكان اندر است . تو بازگو كه از بهر كه متاع ميخواهى ؟ كه درخور او متاع حاضر كنم . عجوز گفت : ديبائى كه شايستهء ملكه دنيا ، دختر ملك شهرمان باشد ، هميخواهم . چون تاج الملوك ، نام محبوبه را شنيد ، فرحناك شد و با عزيز گفت : بهترين كالاى دكان را بياور . عزيز ، بقچه آورده ، بگشود . تاج الملوك با عجوز گفت : هر كدام كه شايستهء دختر ملك است ، بگير . كه ازين بضاعت ، جز من كس ندارد . پس عجوز ، پارچهء كه بهزار دينار ارزش داشت ، جدا كرد و گفت كه : اين متاع را قيمت چند است ؟ پس تاج الملوك گفت : اين متاع حقير كه ترا با من شناسا كرد ، چه چيز را ارزد كه قيمت او را با تو بازگويم ؟ عجوز گفت : چه نيكو كردار و خوش گفتار هستى . خدا از چشم بدت نگاه دارد . خوشا به حال آن‌كه همسر تو شود . خاصه اگر او نيز در حسن و خوبى ، ترا ماند . تاج الملوك از سخن عجوز چندان بخنديد كه بر پشت اوفتاد . پس از آن گفت : اى برآورنده حاجات ، بدست پيرزنان ، حاجت من روا كن . آنگاه عجوز گفت : اى فرزند ، چه نام دارى ؟ گفت : نام من تاج الملوك است . عجوز گفت : اين نام ، ملكزادگان را شايد ، و تو بازرگان‌زادهء عزيز گفت : چون در نزد پدر و مادر و پيوندان ، گرامى است ، به اين نامش ناميده‌اند . عجوز گفت : راست ميگوئى . خدا شما را از شرّ حاسدان نگاه دارد . پس عجوز ، پارچهء حرير گرفته ، بنزد دنيا رفت و به او گفت : اى خاتون ، بهر تو پارچهء بديع آورده‌ام . چون دنيا متاع را گرفته ، نظاره كرد ، گفت : اى دايه ، من درين شهر ، چنين متاع نديده بودم . عجوز گفت : اى خاتون ، فروشندهء اين نكوتر و زيباتر ازين است و فتنهء روزگار است كه از بهر تفرّج بدين شهر آمده و اين بضاعت با خود بياورده . دنيا از سخن عجوز بخنديد و گفت : اى عجوزك پليد ، تو خرف شدهء و خرد ندارى . پس از آن دوباره پارچه بدست گرفت و نيك نظر
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 424 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى