تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
وزير روى بتاج الملوك كرده ، با او گفت كه راز پوشيده دارد و همچنان بعزيز وصيت كرد كه راز آشكار نكند . آنگاه به خانه رفت . تاج الملوك و عزيز بحديث اندر شدند . و تاج الملوك ميگفت كه : اميد هست كه كس از نزد دنيا پيش ما بيايد . و پيوسته درين آرزو بود و شبانه‌روز همين خيال ميكرد و عشق به دو چيره گشته بود و از خواب و خور ، بهره نداشت . روزى تاج الملوك نشسته بود كه ناگاه پير زالى با دو كنيز بيامدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و سى و سوم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، روزى تاج الملوك ، نشسته بود ، ناگاه عجوزى با دو كنيز بيامدند و بر دكان تاج الملوك بايستادند . عجوز ، حسن و جمال و قد با اعتدال او بديد . از ملاحت و صباحتش بشگفت اندر ماند و چشم برو دوخته و همىگفت :
كدام كس به تو ماند كه گويمت كه چنوئى * ز هرچه در نظر آيد گذشتهء بنكوئى لطيف جوهر و جائى غريب قامت و شكلى * نظيف جامه و جسمى بديع صورت و خوئى نديم آبى و خاكى بدين لطافت و پاكى * تو آب چشمهء حيوان و خاك غاليه بوئى
پس عجوز بتاج الملوك نزديك رفته ، سلامش كرد . تاج الملوك بر پاى خاسته ، تبسم كنان جواب گفت و در پهلوى خويشتن‌اش بنشاند و باد بر او هميزد تا عجوز برآسود . و همهء اينها را تاج الملوك باشارهء عزيز ميكرد . پس از آن عجوز با تاج الملوك گفت : اى جان خردمندان ، گوى خم چوگانت ، آيا تو از مردمان اين شهر هستى ؟ تاج الملوك گفت : اى خاتون ، هرگز به اين شهر نيامده