شيخ سوق را از فصاحت و صباحت ايشان عجب آمد و با ايشان گفت :
به خدا سوگند كه در فصاحت و ملاحت ، بنهايت رسيدهايد . شما نيز بيتى چند از من بنيوشيد . آنگاه در غايت وجد و طرب بالحان عجب ، اين ابيات برخواند :
از آبت استطاعت و از آتشت نظام * با آبت استقامت و با آتشت فران
محرورى و تو دفع حرارت كنى به آب * ليكن ترا ز فرط رطوبت بود زيان
در آب و آتشى ز دل گرم و چشم تر * چون دشمنان خسرو كيخسرو آستان
پس از آن چشم بديشان دوخته ، در باغ حسن دو حور نژاد ، تفرج همىكرد و اين ابيات همىخواند :
اى از بهشت جزئى و از رحمت آيتى * حق را بروزگار تو با ما عنايتى
ز ابناى روزگار به خوبى مميّزى * چون در ميان لشكر منصور آيتى
آنجا كه عشق خيمه زند جاى عقل نيست * غوغا بود دو پادشه اندر ولايتى
زان گه كه عشق دست تطاول دراز كرد * معلوم شد كه عقل ندارد كفايتى
پس از آن شيخ ، ايشان را مهمان طلبيد . اجابت نكردند و به منزل خويش رفته ، از رنج گرمابه برآسودند و خوردنى و آشاميدنى خوردند و آن شب را در منزل بروز آوردند . على الصباح برخاسته ، دوگانه بگذاردند . چون آفتاب بلند برآمد و بازارها و دكانها گشوده شد ، از منزل بيرون شده ، روى ببازار آوردند .
ديدند كه خادمان ، دكان را گشوده و فرشهاى حرير و ديبا گستردهاند . پس تاج الملوك و عزيز به اين سوى و آن سوى دكان بنشستند و وزير در ميان دكان جاى گرفت و خادمان در پيش روى ايشان بايستادند و مردمان ، خبر ايشان با يكديگر بگفتند . و مردم بايشان هجوم آوردند . و ايشان متاع هميفروختند تا اينكه در شهر ، شهره شدند و در هيچ انجمن ، جز سخن ايشان ، سخنى نبود . چند روز بدينسان بودند و از هر سو گروهگروه خلق بديدارشان همىآمدند . پس