اى غايب از نظر به خدا ميسپارمت * جانم بسوختى و بدل دوست دارمت
گر بايدم شدن سوى هاروت بابلى * صد گونه ساحرى بكنم تا بيارمت
ميگريم و مرادم ازين چشم اشكبار * تخم محبتست كه در دل بكارمت
و عزيز ، دختر عم خود ، عزيزه را ياد كرده ، هميگريست . تا بامداد هر دو گريان بودند . پس از آن تاج الملوك ، لباس سفر پوشيده ، بنزد مادر برفت .
مادرش از حال او پرسيد . تاج الملوك ، چگونگى با مادر بازگفت . مادر نيز پنجاه هزار دينار به او داد و باهم وداع كردند . و تاج الملوك از نزد مادر بدر آمد و بنزد پدر برفت و اجازه رحيل خواست . ملك ، جوازش بداد و پنجاه هزار دينار زر او را عطا فرمود و امر كرد در خارج شهر ، خيمه برافراشتند . دو روز در آنجا بماندند . روز سيم روان شدند .
و تاج الملوك با عزيز همدم بود و با او گفت : اى برادر ، مرا از تو طاقت جدائى نيست . عزيز گفت : من نيز چنينم و دوست دارم كه در پاى تو بميرم . ولى اى برادر ، دلم از بهر مادر ، غمين است . تاج الملوك گفت : چون به مقصود برسيم ، انجام كارها نيكو شود . وزير ، تاج الملوك را بشكيبائى ترغيب ميكرد و عزيز ، اشعار براى او همىسرائيد و از تاريخ و حكايات عجيبه ، او را حديث ميگفت . و دو ماه شبانه روز همىرفتند تا به شهر محبوبه نزديك شدند . تاج الملوك را حزن و اندوه برفت و شادمان گشت . پس در هيئت بازرگانان به شهر درآمدند . در كاروانسرائى بزرگ كه منزلگاه بازرگانان بود ، رسيدند . تاج الملوك از عزيز پرسيد كه : منزلگاه بازرگانان همينجاست ؟ عزيز گفت : آرى . و لكن اينجا نه آنجاست كه من فرود آمده بودم و اينجا از آنجا بهتر است . پس اشتران بدانجا خواباندند و بارها انداختند و هرچه داشتند ، بحجره جمع آوردند .
وزير بفرمود خانهء وسيع از بهر ايشان كرايه كردند و خودشان در آن خانه جاى گرفتند . وزير با عزيز در كار تاج الملوك بتدبير بنشستند و حيله هميكردند .
ولى تاج الملوك ، حيران بود . پس وزير را تدبير چنان شد كه در چارسوى