تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
بزّازان ، دكانى از براى تاج الملوك بگشايد . پس روى بتاج الملوك و عزيز آورده ، گفت : اگر ما بدين حالت بنشينيم ، به مقصود نتوانيم رسيد . مرا فكرى بخاطر رسيده و شايد كه صلاح در آن باشد و ما را به مقصود برساند . تاج الملوك و عزيز با وزير گفتند : آنچه را تو صلاح دانى ، مصلحت همانست . اشارت كن . وزير گفت : خوبست دكه بزّازى از براى تو بگشائيم و تو بيع و شرا بنشينى . از آن كه خاص و عام را بدكه بزاز گذار افتد . چون تو بدانجا نشينى ، كار تو انشاء اللّه نيكو شود . خاصه كه تو صورت زيبا و شمايل بديع دارى . و لكن عزيز را پيوسته با خود داشته باش و درون دكانش جاى ده . تاج الملوك چون سخن وزير بشنيد ، تدبيرش پسند افتاد . همان ساعت ، تاج الملوك لباس بازرگانان را از بقچه بدر آورده بپوشيد و برخاسته ، هميرفت . و خادمان از پى او روان بودند . بيكى از خادمان ، هزار دينار بداد كه اسباب دكان بخرد و خودشان برفتند و ببازار بزّازان رسيدند . بازرگانان چون تاج الملوك را بديدند و حسن و جمال او را مشاهده كردند ، ايشان را عقول ، حيران شد و گفتند : مگر رضوان ، سراچهء فردوس برگشاد كه اين حوروش بساحت جهان بخراميد ؟ يكى ميگفت :
اين بو العجبى و چشم بندى در صنعت سامرى نديدم * لعلى چو لب شكر فشانش در دكه گوهرى نديدم
و يكى ديگر هميگفت :
ماه چنين كس نديد خوش سخن و خوش خرام * ماه مبارك طلوع سرو قيامت قيام سرو در آيد ز پاى گر تو بجنبى ز جاى * ماه بيفتد به زير گر تو برآئى ز بام
و در آن ميان مرد كهن سالى بود . بجانب او نگريسته ، گفت :
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 418 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى