تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦
كه : اگر بىرضامندى ، مرا به شوهر دهد ، آن كس را كه شوهر منش كرده‌اند ، بكشم . پس ملك ، روى بوزير و عزيز آورده ، گفت : سلام من بملك برسانيد و او را ازين قصه باخبر كنيد و بگوئيد كه دختر من ، شوى گرفتن دوست نميدارد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و سى و يكم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك شهرمان با وزير و عزيز گفت : آنچه شنيديد با ملك باز گوئيد كه دختر من شوى گرفتن دوست نميدارد . پس وزير و همراهانش نارسيده به مقصود باز گشتند و پيوسته مسافر بودند تا نزد ملك رسيدند و ماجرا باز گفتند . در حال ، ملك ، اميران سپاه را فرمود كه لشكر براى جنگ با خبر كنند . وزير گفت : اين كار مكن كه ملك شهرمان گناه ندارد . بلكه امتناع و استيحاش از دختر اوست . زيرا كه دختر چون نام شوى بشنيد ، پدر را پيغام فرستاد كه اگر بىرضامندى من مرا به شوهر دهى ، نخست شوى را بكشم و بعد از آن خويشتن را هلاك سازم . ملك از وزير چون اين بشنيد ، بتاج الملوك بترسيد و گفت : هرگاه جنگ كنم و بملك شهرمان چيره شوم ، دنيا ، خود را هلاك خواهد ساخت . پس ملك ، تاج الملوك را از حقيقت حال آگاه ساخت . چون تاج الملوك چگونگى بدانست ، با پدر گفت كه : من از دختر ملك شهرمان ، شكيبا نتوانم بود . من خود به شهر او روم و در وصال او بكوشم و بجز اين نخواهم كرد ، اگرچه بميرم . پدرم گفت : چگونه بدان سوى خواهى رفت ؟ گفت : بهيئت بازرگانان خواهم رفت . ملك گفت : چون از رفتن ناگزير هستى ، وزير و عزيز را نيز با خود ببر . پس ملك از خزانه ، مال بدر آورد و از براى تاج الملوك ، صد هزار دينار بضاعت بازرگانى مهيا ساخت . چون شب درآمد ، تاج الملوك را خاطر ، حزين و ناشاد بود و خواب و خور به دو گوارا نميشد و در بحر فكر ، غريق گشته ، در آرزوى محبوبه هميگريست و اين ابيات ميخواند :