تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
چون روز برآمد ، وزير ، تاج الملوك و عزيز را برداشته ، بگرمابه اندر برد . آن دو جوان ، هر دو نكو روى و بديع الجمال بودند ، چنان كه شاعر گويد :
از نور دو عارض آفتابى گوئى * وز بوى دو زلف مشك نابى گوئى چون تازه بلطف تشنه آبى گوئى * مجلس به تو گر مست شرابى گوئى
پس از ساعتى از گرمابه بدر آمدند . شيخ سوق چون شنيده بود ايشان بگرمابه اندرند ، بانتظار ايشان نشسته بود كه ناگاه مانند دو غزال خرامان با بدنى چون نقره خام و گونه‌هاى چون گل سورى و چشمان مكحول بيامدند . شيخ سوق گفت : اى فرزندان گرامى ، همواره بتنعم و تندرستى باشيد . تاج الملوك ، لبان شكر افشان گشوده ، بعبارتى شيرين و نغز پاسخ بداده ، گفت : كاش تو نيز با ما بودى . پس تاج الملوك و عزيز ، دست شيخ ببوسيدند و در پيش شيخ هميرفتند تا بدكان برسيدند و شيخ هم از عقب ايشان بدكان رفت و اين اشعار برخواند :
خرّم صباح آن‌كه تو در وى گذر كنى * پيروز روز آن‌كه تو در وى نظر كنى آزاد بندهء كه بود در ركاب تو * خرّم ولايتى كه تو بر وى سفر كنى
پس شيخ ، ايشان را دعا گفت و در پهلوى وزير بنشست و از هر سو سخن ميراندند . ولى شيخ را قصد بزرگ ، نظاره جمال تاج الملوك و عزيز بود . وزير با شيخ سوق گفت كه : گرمابه از نعمتهاى اين جهانست . شيخ گفت : خدا از براى تو و فرزندان تو سبب عافيت گرداند و فرزندانت را خدا از چشم بد پاس كناد . آيا چيزى در صنعت گرمابه از گفتهء شاعران ياد داريد ؟ تاج الملوك گفت : من در صفت آن ، اين دو بيت ياد دارم :
اى پيكر منور محرور خوى چكان * ثعبان آتشين دم روئينه استخوان همواره در فضاى تو هم ديو و هم پرى * پيوسته در هواى تو هم پير و هم جوان
چون تاج الملوك ، بيت بخواند ، عزيز گفت : من نيز چيزى در صفت گرمابه