آماده گشتند . با ايشان سفر كردم و قصد اين شهر داشتيم . چون به اين مكان برسيديم ، با تو جمع آمديم . و مرا سرگذشت ، اين بود ، و السلام .
چون تاج الملوك اين سخن بشنيد ، دلش بمحبت دنيا مشغول شد . پس بر اسب خود سوار گشته ، عزيز را با خود برداشت و به شهر پدر بازگشت . و از براى عزيز ، جداگانه جائى مهيا ساخت و ما يحتاج در نزد او فراهم آورده ، خود بقصر رفت . ولى آب از ديدگانش هميريخت و بدين حال بود تا اينكه پدرش بنزد او بيامد و گونه او را متغير يافت و دانست كه محزون و اندوهناكست . به او گفت : اى فرزند ، حال خود بازگو و ماجرا بيان كن . تاج الملوك ، قصه دنيا ، دختر ملك جزاير را از آغاز تا بانجام باز گفت و پدر را از عشق خويش آگاه كرد . ملك گفت : اى فرزند ، پدر او از پادشاهان است و شهر او از ما دور است . از خيال او درگذر و بقصر مادر خود رو .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و سىام برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، وزير دندان با ضوء المكان گفت كه پدر تاج الملوك گفت :
اى فرزند ، تو بقصر مادر رو كه بدانجا پانصد تن از كنيزكان ماهروى هستند . هركدام كه ترا دلپذير آيد ، او را بگير . و اگر هيچكدام نپسندى ، دخترى از دختران ملوك را به تو خطبه كنم كه از دنيا نيكوتر باشد . تاج الملوك گفت : اى پدر ، بجز او كس نميخواهم و او همينست كه صورت اين غزال نگاشته . من از وى ناگزيرم . يا او مرا بايد و يا راه بيابان پيش گرفته ، خود را هلاك سازم . پدر گفت : اى فرزند ، مرا مهلت ده تا رسول بنزد پدرش فرستاده ، خواستگارى كنم و ترا به مقصود رسانم .
چنان كه در خواستگارى مادرت بدينسان كردم . و هرگاه پدر او راضى نشود ، مملكت او را بتزلزل آورم و از بهر او چندان سپاه بيرون كنم كه آغاز سپاه به شهر او و انجامش در شهر من باشد . پس از آن ملك ، آن جوان عزيز نام را حاضر