تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
آورد و گفت : اى فرزند ، تو راه جزاير كافور را ميشناسى ؟ عزيز گفت : آرى . ملك گفت : هميخواهم كه با وزير من سفر كنى . عزيز فرمان بپذيرفت . ملك ، وزير را بخواست و گفت : در كار تاج الملوك تدبير كن و بجزاير كافور رفته ، دختر ملك جزاير كافور را خواستگارى كن . وزير بفرمان بشتافت . پس تاج الملوك به منزل خود بازگشت و ناخوشى و اندوه و حسرت او بيفزود . و چون ظلمت شب ، جهان بگرفت ، تاج الملوك ، اين ابيات را خواند :
من كيم كانديشهء تو يك نفس باشد مرا * يا تمنى وصال چون تو كس باشد مرا هر زمان دل را باميد وصالت خوش كنم * باز گويم نه چه جاى اين هوس باشد مرا چون خيال خاك پايت را نبيند چشم من * بر وصال تو كى دست‌رس باشد مرا
چون اين ابيات بانجام رسانيد ، از خويشتن بى خبر شد و به خود نيامد ، مگر هنگام بامداد . چون بامداد شد ، پدرش نزد او آمده ، ديد كه زردى گونه‌اش افزون گشته . بوعدهء وصل محبوبه ، دلجوئيش كرد . آنگاه عزيز را با وزير و هديه‌ها بفرستاد . ايشان چند شبانه روز برفتند و بجزاير كافور نزديك شدند . در كنار نهرى فرود آمدند . وزير ، رسولى بنزد ملك روان ساخت . پس از چند ساعت ، وزير ملك شهرمان با اميران و حاجبان باستقبال وزير آمدند و در يك فرسنگى شهر ملاقات كردند و هميرفتند تا اينكه بنزد ملك شهرمان رسيدند و هدايا بگذراندند . و چهار روز در آن شهر بماندند . روز پنجم ، وزير با عزيز نزد ملك رفتند . در پيش روى ملك ايستاده ، خبر باز گفتند و سبب آمدن بيان كردند . ملك حيران شد و جواب گفتن نتوانست . از آن‌كه دختر او شوهر دوست نداشتى . ساعتى سر به زير افكنده ، پس از آن سر بركرد و بيكى از خادمان گفت كه : نزد ملكه دنيا رو و از آنچه شنيدى ، او را آگاه كن و قصد وزير را با او بگو . پس خادم برخاست و ساعتى برفت . پس از آن بنزد ملك بازگشت و گفت : اى ملك جهان ، چون شنيده با دنيا باز گفتم و از سبب آمدن وزير آگاهش كردم ، سخت خشمناك شد و هميخواست كه مرا بيازارد . من بگريختم و او با من گفت