چشم بدت دور اى بديع شمايل * يار من و شمع جمع و شاه قبايل
جلوه كنان ميروى و باز نيائى * سرو نباشد بدين صفت متمايل
هر صفتى را دليل معرفتى هست * روى تو بر قدرت خداست دلايل
پس ايشان به منزل شيخ سوق رفتند . شيخ سوق بر پاى خاست و ايشان را گرامى بداشت و تعظيم كرد . خاصه وزير را . كه چنان دانست كه تاج الملوك و عزيز ، پسران او هستند . پس شيخ سوق پرسيد كه : شما را حاجتى به من هست ؟
وزير گفت : آرى . من مردىام كهن سال و اين دو جوان ، پسران منند . ايشان را شهر به شهر هميگردانم و بهر شهر ، يك سال بمانم تا ايشان در آن شهر تفرج كرده و مردمان شهر را بشناسند . و اكنون در شهر شما جاى گرفتهام و از تو هميخواهم در مكان خوب كه گذرگاه خاص و عام باشد ، دكّانى بدهى كه به بيع و شرا بنشينند و شهر را تفرج كنند و اخلاق نيكو از مردمان شهر كسب كنند . شيخ سوق گفت : فرمانپذير هستم . و شيخ سوق ، آن دو جوان را نظاره كرد . پس بديشان مفتون گشت و از جاى برخاست و در ميان بازار ، بهر ايشان دكهء مهيا ساخت كه از آن دكان ، وسيعتر و بهتر ببازار اندر نبود . و كليدها بوزير سپرد و گفت : خدا دكه را بپسران تو مبارك و ميمون گرداند . چون وزير ، كليدها بگرفت .
بسوى دكان روان شدند و خادمان را فرمودند كه آنچه كالا از حرير و ديبا داشتند ، بدكان بياوردند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و سى و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، وزير كه در هيئت بازرگانان بود ، خادمان را بفرمود كه آنچه كالا و متاع از حرير و ديبا دارند ، بياورند . و ايشان را بضاعت ، بيش از گنج پادشاهى بود . پس همه بحجرههاى دكان گرد آوردند و آن شب را بسر بردند .