تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣

چون شب يكصد و بيست و نهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، تاج الملوك چون قصهء آن جوان بشنيد ، در شگفت ماند . با جوان گفت : به خدا سوگند ، آنچه بر تو گذشته ، به ديگرى نگذشته . و لكن قصد من اينست كه از تو چيزى را بپرسم . عزيز گفت : اى ملك‌زاده ، چه خواهى پرسيد ؟ تاج الملوك گفت : هميخواهم كه با من بازگوئى كه چگونه به دخترى كه اين صورت نگاشته بود ، برسيدى ؟ گفت : اى ملك‌زاده ، من بحيلتى به دو راه يافتم . و آن حيله اين بود كه چون قافله به شهر آن دختر برسيد ، من از ميان قافله بيرون رفته ، بباغ اندر همىگشتم تا بباغ مجللى رسيدم كه باغبان آن باغ ، شيخى كهن سال بود . به آن شيخ گفتم كه : اين باغ از آن كيست ؟ گفت : دختر ملك ، ملكه دنيا راست . و هر هفته بدين مكان ميآيد و تفرج مىكند . بشيخ گفتم : مرا بنواز و بگذار كه ساعتى درين باغ بنشينم تا دختر ملك بگذرد و بيك نظر درو بنگرم . شيخ گفت : مضايقه نكنم . چون سخن شيخ باغبان بشنيدم ، درمى چند به دو دادم و گفتم كه خوردنى بخرد . چون درمها بستد ، فرحناك شد . شيخ بباغ اندر با من تفرج هميكرد تا اينكه بجايگاهى رسيديم ، بس خرّم . هرگونه ميوه حاضر آورد و گفت : اينجا بنشين تا بازگردم . پس ساعتى برفت . چون بازگشت ، برّه بريان بياورد و خوردنى بخورديم . ولى دلم آرزومند ديدار دختر ملك بود كه ناگاه در بگشود . شيخ گفت : برخيز و پنهان شو . پس من برخاسته ، پنهان شدم . ديدم كه خواجه‌سرايان زنگى از در درآمدند و گفتند : اى شيخ ، كس بباغ اندر هست يا نه ؟ شيخ گفت : لا و اللّه . پس خواجه‌سرا گفت : در را ببند . شيخ باغبان ، در را ببست . كه دنيا چون آفتاب از افق دريچه بدر آمد . چون او را بديدم ، عقلم برفت . پس ساعتى تفرج كرده ، بيرون رفت و دريچه ببستند . من نيز از باغ بيرون شدم و قصد منزل خود كردم و دانستم كه به او نتوانم رسيد . او دختر ملك است ، من بازرگان‌زاده . خاصه اينكه من چون زنان هستم . پس چون ياران ، رحيل را