تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
چون سال به آخر رسيد ، همين بازرگانان بار سفر بستند . از مادرم اشارت رفت كه با ايشان سفر كنم ، شايد اندوه من برود و دو سه سال با ايشان شهرها بگردم تا مرا دل بگشايد . من نيز اشارت مادر بپذيرفتم و سفر را آماده گشته ، با همين قافله سفر كردم . ولى آب چشمم هرگز خشك نميشود و بهر منزل كه فرود آيم ، اين صورتها باز كرده ، همىنگرم و دختر عمم را بخاطر آورده ، همىنالم . كه او مرا دوست داشت و از ستم و جور من هلاك شد . و من به او جز بدى نكردم و او با من جز خوبى نكرد . هر وقت كه اين قافله باز گردند ، من نيز با ايشان باز گردم . و اكنون مدت يك سالست كه در سفرم و بحزن و اندوهم همىافزايد . و سبب افزايش اندوهم اينست كه من بهشت جزيره كافور و قلعه بلور بگشتم و حاكم آن جزاير ، ملك شهرمان نام داشت و او را دخترى بود دنيا نام . با من گفتند كه او مصوّر صورت اين غزالانست و همين صورتها كه تو دارى از صنعت او پديد گشته . چون اين را بدانستم ، اندوه و حزنم افزون شد و در بحر فكر و حيرت غرق گشتم و بر خويشتن بگريستم از آن‌كه ديگر نمىتوانستم با زنى ازدواج كنم . اى پادشاه‌زاده از روزى كه از جزاير كافور دور گشته‌ام ، مرا خاطر ، ناشاد و ديده ، گريانست . نميدانم با اين حالت به شهر خويش توانم رسيد كه در نزد مادر بميرم يا نه ؟ كه از زندگى بسيار سير گشته‌ام . پس بناليد و به صورت غزال نگاه كرده و سرشك برخساره فرو ريخت و اين دو بيت برخواند .
نه روز و نه روزگار و نه وقت و نه حال * نه كفر و نه اسلام و نه كردار و نه مال نه رنج و نه راحت و نه هجر و نه وصال * بگرفت مرا ز عمر بيهوده ملال
تاج الملوك از شنيدن قصهء آن جوان در شگفت ماند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .