تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
نبشته بود كه : اى پسر عم ، بدان كه من خون خود بر تو حلال كردم و اميدوارم كه ميانه تو و محبوبه‌ات سازگار آيد . لكن هر وقت كه ترا از دختر دليلهء محتاله ، آسيبى رسد ، ديگر بسوى او و بسوى ديگرى باز مگرد و بر محنت شكيبا شو . و بدان كه ترا اجل فرا نرسيده بود ، و گرنه پيش از اين هلاك ميشدى . ولى حمد خداى را كه مرگ مرا پيش از مرگ تو كرد . و تو اين پارچه را كه صورت غزال در اوست ، نگاه دار . و تفريط مكن . كه اين صورت در ايام غيبت تو ، مرا مونس بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و بيست و هشتم برآمد

گفت : اى ملك جوان بخت ، عزيز گفت : نوشته بود اين صورت را تفريط مكن . كه در زمان غيبت تو مرا مونس بود و ترا به خدا سوگند مىدهم كه اگر بمصوّر اين صورت برسى ، ازو دورى كن و مگذار كه بر تو نزديك شود و او را تزويج مكن و بجز او بزنان ديگر نيز نزديك مشو . و بدان كه مصور اين صورت در هر سال ، تمثال خود تصوير كند و بشهرهاى دور بفرستد تا اينكه خبر او به همه جا برسد و حسن صنعتش در آفاق منتشر شود . چون اين پارچه كه صورت غزال اندر اوست بر محبوبهء تو دختر محتاله برسيد ، او صورت را بمردمان همىنمود و ميگفت مرا خواهريست كه اين تمثال ، تصوير كند . و دختر دليله درين قول ، كاذبست . خدا پردهء او را به درد . و من اين وصيت نگذاشتم ، مگر اينكه دانستم كه پس از من دنيا بر تو تنگ شود و بسا مىشود كه غربت اختيار كنى و شهرها بگردى و خداوند صورت را شنيده ، بديدارش آرزومند شوى . بدان كه مصور اين صورت ، دختر ملك جزيره‌هاى كافور است . پس چون اين ورقه خواندم و مضمون بدانستم ، بگريستم و مادرم بگريه من بگريست و پيوسته بورقه نگاه كرده ، هميگريستم تا هنگام شام رسيد . و شبانه روز تا يك سال بگريستم .