تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
بگريستم و مادرم نيز گريان شد و با من گفت : اى فرزند ، پدرت بمرد . من در خشم شدم و بگريستم . تا از خود برفتم . چون به خود آمدم ، بجاى دختر عم بنگريستم . دوباره بگريستم و پيوسته همىگريستم و همىناليدم تا نيمهء شب شد . آنگه مادرم به من گفت كه : ده روز است پدرت وفات كرده . با او گفتم : بجز دختر عمم ، هيچكس مرا به خيال نيست . و بدانچه به من رسيد ، سزاوارم . كه او مرا دوست ميداشت . ولى من ازو دست برداشتم . مادرم گفت : ترا چه رسيده ؟ پس سرگذشت را بيان كردم و آنچه بر من رفته بود ، بازگفتم . مادرم ساعتى بگريست . پس از آن برخاسته ، خوردنى حاضر آورد . كمى از آن بخوردم و قصه خود را دوباره با مادرم بگفتم . الحمد للّه على السلامة ، حمد خدا را كه ترا بدينسان گذاشت و ترا نكشت . آنگاه مادرم بمعالجه مشغول شد تا اينكه از مرض خلاص يافتم و تندرست شدم . و مادرم گفت : اى فرزند ، اكنون وديعتى كه دختر عمت به من سپرده بود ، از براى تو بيرون آوردم . كه آن از آن تست و دختر عمت مرا سوگند داده بود كه آن را به تو ندهم ، مگر وقتى كه ببينم تو او را ياد هميكنى و از بهر او محزونى و علاقه خود را از همه كس بريدهء . و اكنون اين خصلتها در تو پديد است . پس برخاسته ، صندوق را باز كرد و اين پارچه را كه صورت غزال اندر اوست و نخست آن را من به دختر عمم داده بودم ، بدر آورد . چون آن را بگرفتم ، اين ابيات را در آن نبشته يافتم :
گمان نبرده بدم من كه تو به اين زودى * صبوروار ببندى ز ياد بنده دهن هنوز نرگس سيراب من نديده جهان * هنوز سوسن آزاد من نديده چمن به خاك تيره سپردى مرا به خاك اجل * بدل گزيدى كمتر كسى ز من بر من كنار پر گل من رفته در كنار زمين * تو در كنار سمن سينه‌گان سيمين تن نه كس بيارد روزى ز روزگارم ياد * نه كس بگيرد روزى مرا به پيرامن
چون اين ابيات بخواندم ، سخت بگريستم و طپانچه بر روى خود زدم . ديدم كه از ميان آن پارچه ، رقعهء بيفتاد . رقعه برداشته ، بگشودمش . در آن رقعه