تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
دختر عمم مرا بخاطر آمد كه با من گفته بود : خدا ترا از شرّ او نگاه دارد . پس بناليدم و بگريستم و آن دخترك ، كارد را تند كرده ، بكنيزكان گفت مرا نزديك او برند . در آن وقت ، خدا به من الهام كرد و آن دو كلمه كه دختر عمم مرا آموخته بود ، به دو گفتم كه : الوفا مليح و الغدر قبيح . چون اين را بشنيد ، بانگ زد و بخروشيد و گفت : اى عزيزه ، خدا ترا بيامرزد كه پسر عمت را در حيات و ممات نجات دادى . پس از آن با من گفت : به خدا سوگند كه بسبب اين دو كلمه از دست من خلاص يافتى . لكن بايد در تو نشانهء بگذارم و دل آن پليدك كه ترا از من پوشيده و پنهان داشته بود ، بسوزانم . آنگاه بانگ بغلامان زد و فرمود كه پاى مرا با ريسمان بستند و دستهاى مرا محكم گرفتند و مرا با بىرحمى ، خواجه كردند . من بى خود افتادم . چون به خود آمدم ، گفت : اكنون بنزد آن كس رو كه ترا شوى خود گرفته و از اينكه در پيش من بمانى ، مضايقه ميكرد . خدا بيامرزد دختر عم تو عزيزه را كه ترا نجات داد . اگر اين دو كلمه را نگفته بودى ، ترا ميكشتم . و الحال بنزد آن كس رو كه ترا هميخواست . اكنون مرا به تو حاجتى نمانده . پس پاى بر من بزد . من برخاستم و راه رفتن نميتوانستم . اندك‌اندك برفتم و بدر خانه برسيدم . در را گشوده يافتم و به خانه اندر شدم . زن من بيامد . مرا برداشته ، بغرفه برد . با خبر شد كه با من چه كرده‌اند . پس من بخفتم . چون بيدار شدم ، خويشتن بدر باغ ، افتاده يافتم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و بيست و هفتم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عزيز گفت : چون بيدار شدم ، خود را بدر باغ ، افتاده ديدم . برخاسته ، اندك‌اندك برفتم تا به خانه خود برسيدم . مادرم را ديدم كه گريانست . پس نزديك رفته ، خود را در آغوش او انداختم . مرا ديد كه تندرست نيستم و گونه‌ام زرد گشته . مرا دختر عمم عزيزه و نيكوئيهاى او بخاطر افتاد . برو
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 409 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى