تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
به او گفتم كه : من امشب آمده‌ام كه پيش از صباح بروم . گفت : آن‌كه ترا شوهر خود كرد و با حيله ، يك سال ترا بزندان نگاه داشت ، بس نبود كه ترا بطلاق سوگند داد كه پيش از صباح بسوى او باز گردى ؟ و بر خود هموار نكرد كه در نزد من و مادرت يك شب بمانى ؟ پس چگونه بوده است حالت آن‌كه يك سال ازو دور بودى ؟ ولى خدا بيامرزد دختر عم تو عزيزه را كه آنچه به دو گذشت ، به كسى نگذشت . و بر آنچه او صبر كرد ، هيچكس صبر نكرد و بجور و ستم بمرد . و گفت : آن روز كه تو از پيش من رفتى ، گمان من اين بود كه به زودى بنزد من باز آئى . و گرنه ترا رها نميكردم و ميتوانستم كه ترا در زندان كنم و يا هلاك سازم . پس از آن در خشم شد و غضب آلود ، مرا نگاه كرد . چون در آن حالتش بديدم ، بترسيدم و اندامم همىلرزيد . آنگاه گفت : چون تو خداوند زن و فرزند گشتى ، شايستهء معاشرت من نيستى . به خدا سوگند كه او را بديدار تو حسرت گذارم و چنان كنم كه نه مرا باشى و نه او را . پس بانگ بر زده ، ده تن از كنيزكان حاضر شدند و مرا به زمين انداختند و دخترك نيز برخاسته ، كاردى بگرفت و با من گفت : ترا چون گوسفندان ذبح كنم تا بمكافات بديها كه با دختر عمت كردهء برسى . چون خويشتن را بدست كنيزكان ، گرفتار و روى خود را بر خاك مذلت و كارد اندر دست او يافتم ، مرگ را معاينه ديدم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و بيست و ششم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عزيز گفت : چون خود را در آن حالت يافتم ، مرگ را معاينه ديدم . هرچه استغاثه و تظلم كردم ، به بىرحميش بيفزود و فرمود كنيزكان ، مرا بازوان ببستند و بر پشت بينداختند . و آن دخترك با دو كنيزك برخاسته ، بفرمود مرا چندان بزدند كه از خويشتن برفتم . چون بخويش آمدم ، با خود گفتم كه : مذبوح گشتن از براى من آسانتر است ازين گونه آزارها و رنجها . و سخن