من خواستم بيرون روم . دخترك گفت : تا هنگام شام صبر كن . تا هنگام شام بنشستم و خواستم كه بيرون روم . ترسان و هراسان بودم . كه دخترك با من گفت :
به خدا سوگند نگذارم بيرون شوى ، مگر اينكه سوگند ياد كنى كه امشب پيش از آنكه در بسته شود ، بازگردى . من سخن او را پذيرفته ، سوگندهاى محكم بشمشير و مصحف و طلاق ياد كردم كه بسوى او باز گردم . پس از نزد او بيرون آمده ، بباغ رفتم . در باغ را گشوده يافتم و در خشم شده ، با خود گفتم كه : من يك سالست ازين مكان غيبت كردهام و اكنون كه ناگهان بدينجا آمدم ، در باغ همىبينم كه چون عادت پيش ، باز است . آيا آن دخترك به همان حالت باقى است يا نه ؟ و من ناچار پيش از آنكه بنزد مادر شوم ، بايد بباغ اندر شده ، از چگونگى آگاه شوم . پس وقت عشا بود كه بباغ رفتم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و بيست و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن جوان با تاج الملوك گفت : پس از آن بباغ درآمده ، هميرفتم تا به آن مكان برسيدم . ديدم كه دختر ، دليله محتاله نشسته و سر به زانو نهاده و گونهاش زرد گشته و چشمانش از غايت گريستن ، دردناك شده . و چون مرا ديد ، گفت : الحمد للّه على السلامة . و خواست برخيزد . از بس فرحناكى ، بيفتاد . من ازو شرمگين گشتم و سر به زير افكندم و پيش رفته ، با او گفتم : چگونه دانستى كه من درين ساعت خواهم آمد كه بانتظار من نشستى ؟ گفت : مرا از آمدنت آگاهى نبود . ولى به خدا سوگند كه يك سالست لذت خواب نچشيدهام . و از آن روز كه تو از پيش من برفتى و وعده كردى كه هنگام شام بازگردى ، من تا اكنون هر شب بانتظار تو نشستهام . و عاشق چنين بايد . اكنون هميخواهم كه حكايت با من بازگوئى و از سبب غيبت درين يك سال مرا آگاه كنى . من سرگذشت باز گفتم .
چون دانست كه من دختر ديگر بزنى آوردهام ، رنگش پريدن گرفت . پس