چون شب يكصد و بيست و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، دختر ، حاضران را گواه گرفت كه تمام مهر ، قبض كردهام و ده هزار درم از مال پسر بذمت منست . پس شهود ، كتاب نبشتند و مزد گرفته ، بازگشتند . در آن هنگام ، دختر گفت : بيقين بدان كه من براى تو زوجهء وفادار خواهم بود و اميدوارم كه تو هم در حق من شوهرى صميمى و پاكدل بوده باشى تا بتوانيم ساعات زندگانى را بخوشى صرف نموده و از آلام و اسقام بدور باشيم و خدا ما را فرزندان صالح و نجيبى عنايت فرمايد كه بتوانيم وقت خود را بتربيت آنها صرف نموده و با ثروت خدادادى كه مراست و هرگز زوال نخواهد پذيرفت ، عمرى را بىغم و رنج بپايان بريم . و من سعى ميكنم مانند دختر عمت براى تو ناصحى وفادار بوده و ترا از پيش آمدها بر كنار دارم .
على الصباح خواستم بيرون روم ، آن دخترك ، خندانخندان پيش من آمده ، گفت : گمان من اينست كه تو مرا مانند دختر دليله محتاله انگاشتهء . ازين گمان بر حذر باش . تو اكنون به حكم كتاب و سنت ، شوى منى و به هوش باش كه اين خانه را كه تو در او هستى ، بسالى يك بار در بگشايند . برخيز ، در خانه را نظاره كن . من برخاسته ، در خانه را بسته و با ميخ آهنينش كوبيده يافتم . پس بازگشته ، با او گفتم كه : در را ميخ آهنين كوبيدهاند . دخترك با من گفت : اى عزيز ، بنزد ما چندان آرد و برنج و ميوه و شكر و گوشت مرغان و گوسفندان هست كه سالى چند ، ما را كفايت مىكند . و در خانه ما از امشب تا سال ديگر گشوده نميشود . و من ميدانم كه درين يك سال ، ترا تن بدينجا و روان به جائى ديگر خواهد بود . من گفتم : معاذ اللّه . آنگاه خندانخندان با من گفت : ترا ماندن اينجا چه زيان دارد ؟ مطاوعت او كرده ، در نزد او جاى گرفتم . تا اينكه دوازده ماه بر ما بگذشت و آن پريروى از من آبستن گشته ، فرزند بزاد .
چون آغاز سال نو شد ، ديدم كه در بگشودند . آرد و نان و شكر بياوردند .