هلاك ميساخت . و من پس از اين نيز از مكرهاى او بر تو هميترسم . ولى سخن نيارم گفت . من به او گفتم كه : شدنيها شده است . ديگر چاره نيست . پس سر بجنبانيد و گفت : مانند عزيزه را نتوانى يافت . من به او گفتم كه : دختر عمم عزيزه ، هنگام مرگ ، وصيت كرده كه من دو كلمه با او بگويم و آن دو كلمه اينست كه :
الوفاء مليح و الغدر قبيح .
چون دختر اين سخن از من بشنيد ، گفت : اى عزيز ، به خدا سوگند كه همين ترا از او خلاص كرده و بسبب همين دو كلمه ترا نكشته است . و خدا بيامرزد دختر عم ترا كه در مرگ و زندگى ، سبب خلاص تو گشته . و به خدا سوگند كه من پيوسته آرزو ميكردم كه يك روز با تو بسر برم . ولى مقدور نميشد . مگر امروز كه بحيله ترا بدينجا آوردم . و تو اكنون خوردسالى . مكر زنان و حيلهء عجوزكان ندانى . گفتم : لا و اللّه . گفت : پس از اين دلشاد باش كه اگر دختر عم تو مرده است ، من بجاى او هستم . چون تو جوان زيبا و بديع الجمالى ، از اين سبب ، من ترا به حكم خدا و سنت پيغمبر ميخواهم بشوهرى گزينم و هرچه كه از خواسته و كالاهاى قيمتى خواسته باشى ، بهر تو آماده خواهد شد و از من ترا رنجى نرسد و هميشه ترا نان گرم و آب سرد مهيا خواهد بود . و از هر جهت تو در رفاه و خوشى بسر خواهى بود و بهيچوجه ترا اندوهى نخواهد رسيد . و از تو توقعى ندارم كه از بهر من مالى صرف نموده و يا رنجى ببرى و تنها من از تو همىخواهم كه ميان ببندى و دل قوى دارى . آنگاه با عجوز گفت : اى مادر ، هركس كه در نزد تست ، حاضرش كن . ناگاه عجوز چهار تن شهود عدول بياورد و چهار شمع روشن كرده ، بگذاشت . پس شهود به خانه اندر آمده ، مرا سلام كردند و بنشستند . دختر برخاسته ، چادر بر سر خويش افكنده و پارهء از شهود را وكيل عقد خود كرد و ايشان را گواه گرفت كه تمامت مهر گرفتهام و علاوه بر آن از مال پسر ، ده هزار درم بذمت منست .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 405
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٠٥