تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
سر خود بر كمر من گذاشت و زور همىداد تا اينكه من خود را در ميان خانه ديدم . و عجوز نيز مانند برق جهنده به خانه اندر آمد و در خانه فروبست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و بيست و سيم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عزيز با تاج الملوك گفت كه : پيرزن ، مرا در ميان خانه افكند . خود نيز به خانه اندر آمده ، در خانه فروبست . تا اينكه هفت دهليز گذشتيم و بساحت وسيعى برسيدم كه چهار ايوان در چهار سوى داشت و بنيان آنها از مرمر و رخام بود و فرشهاى ديبا گسترده و پرده‌هاى حرير آويخته بودند و تختى از زر سرخ مرصع با زر و گوهر بدانجا بود كه ملوك را همىشايستى . دختر با من گفت : اى عزيز ، از مرگ و زندگى ، كدام يك دوست‌تر دارى ؟ گفتم : زندگى را همىخواهم . گفت : چون زندگى خواهى ، مرا بخويشتن كابين كن . گفتم : مرا ناخوش آيد كه چون توئى را به خود كابين كنم . گفت : اگر مرا تزويج كنى ، از دختر دليلهء محتاله ، سالم مانى . گفتم : دليلهء محتاله كيست ؟ بخنديد و گفت : چگونه تو او را نميشناسى ؟ كه يك سال و چهار ماه است كه همدم او هستى . خدا او را بكشد كه ازو مكاره‌تر كس بجهان اندر نيست . و او پيش از تو بسى جوانان كشته و بسى كارها كرده . ندانم در اين مدت ، چگونه ترا نكشته ؟ من چون سخنان او را شنيدم ، در شگفت ماندم و با او گفتم : اى خاتون ، تو او را از كجا شناختهء ؟ گفت : من او را خوب شناسم . ولى قصد من اينست كه تو ماجراى خود و او را با من بازگوئى تا سبب خلاصى تو از وى بر من آشكار شود . پس من سرگذشت خود را از آغاز تا انجام و حكايت دختر عمم عزيزه را به او بيان كردم . آن دختر چون از مرگ عزيزه آگاه شد ، دلش بر او بسوخت و آب از چشمانش فرو ريخت و به افسوس و حسرت ، دستها به يكديگر بسود و گفت : اى عزيز ، خدا ترا در مرگ او شكيبائى دهد . كه او سبب خلاص تو بوده است . اگر او نبودى ، دختر دليله محتاله ، ترا