اى دختر ، اين سخنان مگو . خدا بجوانى تو ببخشد و ترا عافيت دهد . و از سبب ناخوشى او بسى پرسيدم . هيچ نگفت و تبسمى كرد و گفت : اى زن عم ، اگر پسرت بخواهد بدان مكان كه عادت اوست ، برود ، با او بگو كه هنگام بازگشتن از آن مكان ، اين دو كلمه بگويد كه : وفا ، خجسته و نيكوست و مكر ، قبيح و ناشايستست . و اينكه ميسپارم ، مهربانى است كه با او ميكنم تا اينكه در حيات و ممات با او مهربانى كرده باشم . پس از آن چيزى به من سپرد و سوگندم بداد كه آن را به تو ندهم مگر وقتى كه ببينم از براى او گريه و نوحه ميكنى . و آن چيز در نزد من است . هر وقت ترا بدان حالت ببينم ، آن را به تو خواهم داد . پس من با مادر گفتم كه : آن را به من بنما . ننمود و من از كم خردى ، از مردن دختر عم ياد نميكردم و هميخواستم كه شب و روز در نزد آن دختر باشم .
پس از چهار روز ، چون شب درآمد ، بباغ رفتم و دختر را بدانجا يافتم .
چون مرا ديد ، برخاسته و احوال دختر عمم باز پرسيد . گفتم كه : او بمرد و بخاكش سپرديم و چهار شب از مرگ او گذشته و اين شب پنجمين است . چون اين را بشنيد ، گريان شد و بخروشيد و گفت : با تو نگفتم كه تو او را كشتى ؟ اگر پيش از مرگ او مرا آگاه ميكردى ، من پاداش نيكوئيهاى او ميدادم . زيرا كه او با من نيكوئى كرد و ترا به من برسانيد . من اكنون بر تو ترسانم . كه بسبب مرگ او بمصيبتى گرفتار شوى . من به او گفتم كه : دختر عمم پيش از آنكه بميرد ، مرا بهل كرده و خون خود بر من بخشيده است . پس ، از آنچه مادرم خبر داده بود ، آگاهش كردم . گفت : چون بنزد مادر روى ، از آن چيزى كه به او سپرده باخبر باش .
كه آنچه چيز است . من به او گفتم كه : از مادرم شنيدم دختر عمم پيش از آنكه بميرد ، به او وصيت كرده بود كه هر وقت كه پسرت قصد رفتن آن مكان كند كه عادت اوست ، به او بگو هنگام بازگشتن از آن مكان بگويد كه : وفا ، نكو و مكر ، قبيح است . چون اين سخن از من بشنيد ، گفت : خدا او را بيامرزد كه او ترا از من خلاص كرد . و مرا در دل بود كه آسيبى بر تو رسانم . و اكنون آسوده باش . پس مرا سخن او عجب آمد . به او گفتم : چه قصد داشتى كه به من بكنى ؟ و حال آنكه
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 399
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٩٩