تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
پيش او بينداختم . در حال ، برخاست و باز نشست و طاقت شكيبائى نياورده ، سرشك از ديده روان ساخت و گفت :
كسى كس خرد رهنمونست هرگز * بگيتى ره و رسم صحبت نورزد كه صحبت نفاقى است يا اتفاقى * دل مرد دانا ازين هر دو لرزد كه خود گر نفاقيست جان را بكاهد * اگر اتفاقى بهجران نيرزد
پس گفت : اى پسر عم ، اين پارچه حرير به من ببخش . من آن را به دو بخشيدم . او پارچه گرفته ، بگشود و صورت غزال در آن بديد . چون هنگام شام شد ، مرا وقت رفتن آمد . دختر عمم گفت : برو ولى هنگام بازگشتن ، همان بيت را كه نخست با تو گفته بودم و فراموش كرده بودى ، به او برخوان . گفتم : بيت بر من اعادت كن . بيت را بر من فروخواند . پس من برفتم و بباغ اندر به همان مكان برسيدم . دختر ماهروى را ديدم كه بانتظار من نشسته . چون مرا ديد ، بر پاى خاست و مرا در كنار خود بنشاند . چون بامداد شد ، آهنگ بازگشت كردم و آن بيت را بر او بخواندم . چون بشنيد ، سرشك از ديده روان ساخت و اين شعر بپاسخ برخواند :
عشق را جز صابرى و سر نهفتن چاره نيست * مرد ميبايد كه اندر عاشقى اينسان شود
پس من شعر او را فرا ياد گرفتم و ازين كه پيغام دختر عم خود را رسانيده بودم ، شادان گشتم . و از باغ بدر آمده ، بنزد دختر عمم بيامدم . ديدم كه خوابيده و مادرم ببالينش نشسته ، باحوال او گريانست . چون مادرم مرا بديد ، گفت : بميراد چون تو پسر عم كه دختر عم خود را به حالت ناخوش گذاشته ، از ناخوشى او نمىپرسد . پس چون دختر عمم مرا بديد ، سر از بالين برداشت و بنشست و گفت : اى عزيز ، آن يك بيت را برو خواندى يا نه ؟ گفتم : آرى ، بيت بر او خواندم . چون بيت بشنيد ، گريان شد و در جواب ، بيتى ديگر برخواند . و آن