سوگند اگر مرا آگاه كرده بودى كه چنين دختر عمى تراست ، هرگز ترا بنزديك خود نگذاشتمى . من با او گفتم كه : خوانندهء شعر ، دختر عم منست و او همانست كه اشارات ترا به من تفسير ميكرد و اوست كه رسيدن من به تو از تدبير نيكوى اوست . دختر زهره جبين گفت : آيا مرا شناخت ؟ گفتم : آرى . گفت : از جوانى بهره نبرى ، چنان كه او را از جوانى بىبهره كردى . اكنون برو و از حالت او آگاه شو . پس من برفتم و بتشويش اندر بودم . چون بر سر كوى خود رسيدم ، آواز نوحه شنيدم . خبر باز پرسيدم . گفتند : عزيزه را در پشت در خانه ، مرده يافتهاند .
چون به خانه درآمدم و مادرم مرا بديد ، بانگ بر من زد و گفت : خدا خون او را از تو بخواهد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و بيستم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن جوان با تاج الملوك گفت : چون به خانه رفتم و مادرم گفت خون اين بيچاره به گردن تست خدا ترا به خون او بگيرد ، پس از آن پدرم بيامد . او را كفن كرديم و جنازهاش را تشييع كرده ، بخاكش سپرديم و سه روز در سر قبر بوديم . پس از آن به خانه بازگشتيم . و من از بهر دختر عمم محزون بودم . مادرم رو به من آورده ، گفت : همىخواهم بدانم كه با دختر عمت چه كار كردى كه زهرهء او را بشكافتى و او را كشتى ؟ اى فرزند ، من هر وقت از سبب ناخوشى او مىپرسيدم ، مرا آگاه نميكرد و سبب با من نميگفت . تو از بهر خدا بازگو كه با او چه كردى كه او بمرد ؟ من گفتم كه : هيچ كارى با او نكردم . مادرم گفت : خدا قصاص از تو بستاند . كه آن ستم كشيده ، هيچ سخن با من نگفت و تا هنگام مردن ، كار خود را از من پوشيده داشت و از تو رضامندى هميكرد . و در ساعت مردن ، چشم باز كرده ، با من گفت : اى زن عم ، خون مرا خدا بفرزندت حلال كند و او را به خون من نگيرد كه من ازين جهان بجهان ديگر خواهم شدن . من گفتم :