تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
عشق خود را ظاهر نكرد تا اينكه جام مرگ بنوشيد . الغرض ، آن دختر ، پيوسته از آن بدره تصدق ميكرد و ميگفت : ثواب اين صدقه ، عزيزه راست . تا بقبر برسيديم و زرها صرف شد . چون قبر را مشاهده كرد ، خود را بقبر بينداخت و سخت بگريست . پس از آن قلمى فولاد بدر آورد و بر لوح گور ، اين ابيات نوشت :
رفت آن گل شكفته و در خاك شد نهان * افسرده شد ز غصهء او جمله گلستان هنگام آن‌كه شاخ شجر نم كشد ز ابر * بى آب ماند نرگس آن تازه بوستان
پس از آن بگريست و برخاست . من نيز با او برخاسته ، بباغ درآمديم . با من گفت كه : به خدا سوگندت مىدهم كه پيوند از من مبر . من گفتم : بالسمع و الطاعة . و من هميشه نزد او آمد و شد ميكردم . و او با من نيكوئى ميكرد و مرا گرامى ميداشت . و پيوسته به اكل و راحت و پوشيدن جامه حرير و نازك مشغول بودم . تا اينكه فربه و درشت شدم و حزن و اندوهم برفت و دختر عمم را فراموش كردم . و تا يك سال بعيش و نوش بسر بردم . در سر سال ، روزى بگرمابه اندر شدم . چون بيرون آمدم ، از مشك و عنبر و گلاب ، خود را معطر ساختم . و مرا از مكرهاى زمانه و گردش چرخ نفاق پيشه ، آگاهى نبود . پس چون شب تاريك شد ، شوق ديدار آن گل رخسار كردم و خواستم به همان باغ روم . ولى از بىحواسى به محله‌اى رفتم كه محله نقيبش ميگفتند . من در همان كوى ميرفتم . ناگاه پيره‌زنى پديد شد كه بدستى شمع روشن داشت و بدست ديگر ، رقعهء پيچيده . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و بيست و دوم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عزيز گفت كه : عجوزى بدر آمد . بدستى شمعى روشن و
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 401 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى