بدست ديگر ، رقعهء پيچيده داشت و همىگريست و اين دو بيتى همىخواند :
ديدم بخواب دوش كه ماهى برآمدى * كز عكس روى او شب هجران سر آمدى
تعبير رفت يار سفر كرده ميرسد * ايكاش هرچه زودتر از در درآمدى
چون مرا ديد ، گفت : اى فرزند ، خط خواندن ميتوانى يا نه ؟ گفتم : ميتوانم .
پس رقعه به من داد و گفت : اين را بخوان . من رقعه گرفته ، بگشودم و خواندم .
مضمون اين بود كه : اين كتابيست از دور مانده بسوى احباب . چون عجوز اين را بشنيد ، فرحناك شد و مرا دعا گفت كه : خدا اندوه ترا ببرد ، بدينسان كه اندوه از من بردى . پس رقعه گرفت و دو گامى رفته ، بازگشت و گفت : اى خواجه ، از جوانى خود بهرهمندى شوى . همىخواهم كه دو سه قدم تا بدر اين خانه با من بيائى كه اگر مضمون كتاب را بدانسان كه تو گفتى بايشان بگويم ، سخن من باور نكنند . دو قدم با من بيا و رقعه را بايشان بخوان . من به او گفتم : اين رقعه از كجاست ؟ گفت : اى فرزند ، اين را از نزد پسر من آوردند كه ده سالست به سفر رفته و خبر او بما نرسيده . و ما ازو نوميد بوديم و گمان ما اين بود كه مرده است .
اكنون اين كتاب ازو بما رسيده . و او را خواهريست كه در زمان غيبت ، شب و روز گريان بود . من اگر با او بگويم برادرت زنده و تن درست است ، سخنم باور نكند و گويد بايد كسى در اينجا حاضر كنى كه كتاب بخواند و مرا آسوده و خرسند كند . و آن عجوز با من گفت : اى فرزند ، تو ميدانى حريصان و عاشقان ، چشم به راه سوء ظن دارند . هيچ سخن باور نكنند . تو مرا به خواندن اين كتاب بنواز و با من بيا و در پشت پرده ايستاده ، كتاب بخوان تا آن دختر هجران كشيده ، آواز تو بشنود و ترا ثواب حاصل شود . كه پيغمبر عليه السلام فرموده كه : من نفس كربة عن مكروب نفس اللّه عنه اثنين و سبعين كربة . 64 و من به تو پناه آوردهام . مرا نااميد باز مگردان .
پس من دعوت عجوز را اجابت كردم . آنگاه عجوز از پيش و من بر اثر او اندكى برفتيم و بدر خانهء بس عالى برسيديم . من در پشت در بايستادم . عجوز با