بيت ، مرا بخاطر اندر است . دختر عمم گفت : بيت را از براى من بخوان . من بيت برو خواندم . چون بشنيد ، سخت بگريست و اين بيت را بخواند :
گر نيارد سر نهفتن ور نداند صابرى * مرد عاشق چون كند تا مشكلش آسان شود
و با من گفت : چون بنزد آن پريزاد روى ، اين بيت برو بخوان . گفتم :
انشاء اللّه بخوانم . پس به عادت معهود بباغ رفتم . چون خواستم باز گردم ، بيت را برو خواندم . خونابه از ديدگان فرو ريخت و اين بيت بخواند :
چونكه نتواند نهفتن سرّ و كردن صابرى * ترك جان گويد بشمشير بلا قربان شود
پس من بيت او را ياد گرفتم و بسوى خانه روان گشتم . چون بنزد دختر عم رسيدم ، بيهوش افتادهاش يافتم و مادرم ببالين او نشسته بود . چون دختر عم آواز من بشنيد ، چشم باز كرده ، گفت : اى عزيز ، بيت برو خواندى يا نه ؟ گفتم : آرى خواندم . چون بشنيد ، گريان شد و بپاسخ بيت گذشته بخواند . چون دختر عمم بيت را بشنيد ، دوباره بيهوش شد . چون به هوش آمد ، اين بيت برخواند :
گوش بنهاديم و پذرفتيم و خوش داديم جان * عاشق آن بهتر كه جانش در ره جانان شود
پس چون شب درآمد ، به عادت معهود بباغ رفتم . دختر قمر منظر را ديدم به انتظار من نشسته . چون آهنگ بازگشت كردم ، بيتى را كه دختر عمم گفته بود ، برو خواندم . چون بيت بشنيد ، فريادى بلند زد و آهى كشيد و گفت : به خدا سوگند كه خوانندهء اين بيت مرده است . پس گريان شد و گفت : واى بر تو . خوانندهء اين بيت از خويشان تو بود يا از بيگانگان ؟ گفتم : او مرا دختر عم است . گفت : دروغ ميگوئى . اگر او دختر عم تو بود ، ترا به دو محبت ميشد ، چنان كه او را به تو محبتست . و كشندهء او توئى . خدا ترا بكشد ، بدينسان كه تو او را كشتى . به خدا