ميانهء من و تو مودت و محبتست . گفت : تو به من حريص هستى و مرا دوست دارى . ولى تو خوردسالى و دلت از فنون مكر و خدعه پاك است . و مكر زنان را ندانى . اگر دختر عم تو زنده بود ، او ترا يارى ميكرد و سبب سلامت تو ميشد .
چنان كه ازين ورطه ترا خلاص كرد . و اكنون ترا پند ميگويم كه از زنان برحذر باش . و باز برحذر باش كه تو مكر زنان ندانى . و آنكه ميدانست و اشارات ايشان تفسير ميكرد ، او از دست تو بيرون شد . مرا بيم از آنست كه بمحنتى و بليتى گرفتار آئى كه راه خلاص ندانى .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و بيست و يكم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن جوان بازرگان با تاج الملوك گفت كه : دختر گفت :
مرا بيم از آنست كه بمصيبتى گرفتار شوى و پس از دختر عمت ، كس نباشد كه ترا خلاص كند .
هزار حيف از دختر عمت . كاش من او را پيش از مرگ مىشناختم و به نيكوئيهاى او كه با من كرده ، پاداش ميدادم . خدا او را بيامرزد كه او راز خويشتن بپوشانيد . و اگر او نبود ، تو هرگز به من نميرسيدى . و اكنون من از تو آرزوئى دارم .
و آن اينست كه مرا بقبر او دلالت كنى تا او را زيارت كنم و چند بيتى بر مزار او بنويسم . من گفتم : فردا انشاء اللّه قبر ، به تو بنمايم . و او هر ساعت با من ميگفت :
كاش پيش از آنكه دختر عمت بميرد ، مرا آگاه ميكردى . آنگاه من به او گفتم كه :
معنى آن دو كلمه كه وفا ، مليح و مكر ، قبيح است ، چه بود ؟ مرا پاسخ نداد . چون بامداد شد ، برخاسته ، بدرهء زر برداشت و به من گفت : برخيز و قبر او را به من بازنما تا او را زيارت كنم و چند بيتى بنويسم . و در مزارش قبهء بنا كنم و صدقه از براى او و ختم و خيرات دهم و اين زرها به او صرف كنم . پس من برخاستم و از پيش همىرفتم و دختر آفتاب منظر بر اثر من روان بود و به فقرا و مساكين ، صدقه همىداد و ميگفت : ثواب اين صدقه ، عزيزه راست . كه او راز خود را بپوشيد و