تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
طراز داشت ، دربر كرده . و بدانسان بود كه شاعر گفته :
آمد آن ماه دو هفته با قباى هفت رنگ * زلف پر بند و شكنج و چشم پر نيرنگ رنگ
چون مرا ديد ، بخنديده ، گفت : چگونه خوابت نبرده ؟ اكنون كه شب را به بيدارى بسر آوردهء ، دانستم كه در دعوى عشق ، راست گوئى . زيرا كه شيوهء عاشقان ، شب بيداريست . بارى ، آن شب را به ديدار آن زيباروى در كنارش بنشستم . چنانچه شاعر گفته :
دوش آرام دل و آسايش جان داشتم * چشم تا وقت سحر در روى جانان داشتم
چون شب بپايان رسيد و روز برآمد ، آهنگ باز گشت كردم . مرا گرفته و گفت : مرو تا ترا از خبرى باخبر كنم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و نوزدهم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، آن جوان با تاج الملوك گفت كه : مرا نگاه داشت و گفت : مرو تا ترا از خبرى بياگاهانم . من ايستادم . پس دستارچه گشود و همين پارچهء حرير بدر آورده ، در پيش روى من بگشود . صورت غزال را بدينسان كه هست ، درو نقش كرده يافتم . پس پارچه ازو بگرفتم و باهم پيمان بستيم كه هر شب در باغ بدان مكان رفته ، در نزد او حاضر آيم . پس از نزد او شادان بازگشتم و از غايت خرسندى ، آن يك بيت كه دختر عمم سپرده بود ، فراموش كردم . وقتى كه آن پارچهء حرير را كه صورت غزال درو بود ، به من داد ، با من گفت كه : اين كار خواهر من است . پس ازو پرسيدم كه : خواهرت چه نام دارد ؟ گفت : نامش نور الهدى است . و گفت : اين پارچه نگاه دار .