سوگند كه اگر پس از اين بيائى و در اينجا بخوابى ، سرت از تن به اين كارد تند جدا ميكنم . و اى پسر عم ، من بر تو همىترسم و از مكر او هراسان هستم و دلم پر از اندوه است . ولى نيارم سخن گفت . اگر تو خود را چنين مىدانى كه دگر بار در آنجا نخواهى خفت ، بسوى او باز گرد . كه او را ببينى . و اگر ميدانى كه بدانجا رفته ، خواهى خفت ، چنانچه ترا عادت است ، البته مرو . كه او ترا ميكشد . پس با دختر عمم گفتم كه : چه بايد كرد ؟ به خدا سوگندت مىدهم كه مرا يارى كن و درين بليه ، مرا تنها مگذار . گفت : بجان خواهم كوشيد . و لكن اگر سخن بنيوشى و امر مرا اطاعت كنى ، مقصود حاصل شود . گفتم كه : پند تو پذيرم و حكم ترا اطاعت كنم . آنگاه گفت : وقت رفتن بگويم كه چه بايد كرد . پس دمى بعد ، بخواب رفتم . بادبزنى برداشته ، باد بر من همىزد تا هنگام غروب شد . آنگاه مرا بيدار كرد . ديدم بادبزنى در دست گرفته ، ببالين من نشسته ، گريان است . چون بيدار شدم ، سرشك از رخ پاك كرد و خوردنى بياورد . خواستم چيز نخورم .
گفت : با تو نگفتم كه سخن بپذير ؟ پس من مخالفت نكرده ، خوردنى بخوردم .
پس از آن شيرهء عناب بشكر آميخته به من بنوشانيد و دست مرا شسته ، با دستارچه خشك كرد و سر و روى مرا با گلاب معطر ساخت . چون ظلمت شب ، پرده بجهان بياويخت ، گفت : اى پسر عم ، همهء شب را بيدار بنشين . كه او امشب پيش تو نخواهد آمد ، مگر در آخر شب . و انشاء اللّه او را ببينى . و لكن پيغام من فراموش مكن . گفتم : پيغام تو كدام است ؟ گفت : وقت بازگشتن ، همان بيت را بخوان .
پس از نزد دختر عم بيرون رفتم و بباغ رسيدم و در همان مكان نشستم .
ولى سير بودم و بيدار بودم . تا اينكه از شب ، يك ربع بيش نماند و گرسنگى بر من چيره شد . برخاسته ، بر سر خوان بنشستم و به قدر كفايت از همهگونه خوردنى بخوردم . سرم سنگين گشت . همىخواستم كه بخوابم ، آوازى از دور شنيدم .
برخاسته ، دست و دهان خويش شستم و خواب از سرم بپريد . ناگاه ديدم كه زهره جبين بيامد و ده تن كنيزكان با خود بياورد . و حلّه ديباى سبز كه از زر سرخ
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 393
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٩٣