چون شب درآمد ، دختر عمم برخاست و جامهء فاخر بياورده و بر من بپوشانيد و سوگندم بداد كه آن بيت فراموش نكنم و مرا از خوابيدن بسى بترسانيد . پس از آن از نزد دختر عمم بيرون رفته ، بباغ اندر شدم و در آن مكان بنشستم و چشم بصحن باغ دوختم . چون خواب بر من غلبه ميكرد ، با انگشت ، چشم خود را ميگشودم و سر خود را مىجنبانيدم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و هيجدهم برآمد
گفت : اى ملك جوان بخت ، آن جوان بازرگان با تاج الملوك گفت : از ترس خواب ، بانگشت ، چشم خود را همىگشودم و سر خود را همىجنبانيدم . دمبدم گرسنگى من زياد ميشد و بوى طعام ، شوق مرا به خوردن افزون ميكرد . پس برخاسته ، در سر خوان بنشستم و سرپوش برداشته و از همهگونه خوردنى بخوردم و بنزد طاس شربت آمده ، با خود گفتم كه يك قدح بيش نخورم . چون قدحى خوردم ، قدح دوم و سيم تا قدح دهم بنوشيدم . و مانند مردگان بيفتادم . وقتى كه به هوش آمدم ، ديدم كه آفتاب برآمده و من بيرون باغ افتادهام و بر روى شكم من كارديست تند و درمى است آهنين . برخاسته ، آنها را برداشتم و به خانه بازگشتم .
شنيدم كه دختر عمم مىگويد كه : من در اين خانه ، مسكين و حزينم و بجز گريه و ناله ، انيس و همدمى ندارم . چون به خانه اندر شدم ، بيفتادم و كارد و درم را بيك سوى بينداختم و بيهوش شدم . چون به هوش آمدم ، ماجرا به دو باز گفتم و از ناروائى مقصود ، آگاهش كردم . چون گريستن و حزن مرا بديد ، محزون گشت و با من گفت كه : من عاجز شدم و هرچه ترا پند مىدهم ، تو پند من نمىپذيرى و سخن من ترا سودى نمىبخشد . بارها گفتم : از خواب بر حذر باش . نشنيدى . من با او گفتم : بخاطر خدا تفسير كارد و درم بازگو . گفت : مقصود او از درم آهنين ، چشم خودش است و او سوگند ياد كرده كه بپروردگار و به چشم راست خودم