تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
اين ابيات همىخواند :
كه را مهربانى نمايد نگارى * بخوشى گذارد همه روزگارى كه را يار بد مهر بدساز باشد * نباشد بكام دلش هيچ كارى من از مهربانى دل خويش دادم * بنامهربانى و ناسازگارى تنم هر زمان بسته دارد به بندى * دلم هر زمان خسته دارد بخارى
پس دختر عم را دشنام دادم و از پيش خود براندم . او سرشك از رخ پاك كرده ، پيش من آمد . اما من ازو دورى ميكردم و خويشتن را ملامت همىكردم . پس با من گفت : اى پسر عم ، گويا امشب نيز خفتهء ؟ گفتم : آرى خفتم . ولى چون بيدار گشتم ، قاب استخوان و پارهء پوست و تخم خرماى نارسيده بر روى شكم خود يافتم و ندانستم كه اين كارها از بهر چه كرده ؟ پس گريان‌گريان رو به دختر عم آورده ، گفتم كه : تفسير اين اشارتها با من بازگو و با من بگو كه چه حيله سازم و مرا درين محنت يارى كن . دختر عمم گفت : قصد او از پارهء پوست اين بوده است كه ترا تن باينجا و روان بجاى ديگرست و خود ، حاضر و دلت غايب است . و گويا قصد او اين بوده است كه خود را از عشاق مشمار . و اما تخم خرما ، اشارتست باينكه اگر تو عاشق بودى ، دل تو از آتش عشق سوخته ميشد و ترا خواب نميبرد . زيرا كه لذّت عشق را هركس بچشد ، دل او از آتش عشق ، افروخته و مانند خرما شررگون باشد . و اكنون ترا صبر ايوب بايد . پس چون سخن دختر عم را شنيدم ، آتش حزن و اندوه در دلم شرر افروخت . با خود گفتم كه : خدا خواب را از بدبختى بر من بگماشته است . پس با دختر عمم گفتم : بجان منت سوگند مىدهم كه تدبيرى كن تا من به او برسم . پس او بگريست و گفت : اى عزيز ، اى پسر عم ، مرا در دل ، هزاران سخن است . ولى نيارم گفت . امشب نيز تو بدانجا رو و لكن مخواب تا او را ببينى . مرا راى همين است ، و السّلام . من به او گفتم : انشاء اللّه نخوابم . پس دختر عمم برخاست و خوردنى بياورده و گفت : آنچه توانى اكنون بخور . پس به قدر كفايت چيز خوردم .