داشتى . گفت : به چشم . بجان ، منت پذيرم . ولى اى پسر عم ، من بارها با تو گفتم كه اگر بيرون رفتن و آمدن توانستمى ، در اندك زمانى ترا به او ميرساندم . و اكنون نيز در جمع كردن ميان شما كوشش فرو نگذارم . و لكن آنچه گويم ، بپذير و پند من بنيوش و به همان مكان رو و در آنجا بنشين . چون هنگام شود ، چيزى مخور ، كه خوردن ، خواب آورد . و مبادا اينكه بخوابى . كه او بنزد تو يك ربع از شب گذشته ، بيايد . و خدا ترا از شرّ او پاس كند . چون سخنان دختر عم بشنيدم ، فرحناك شدم و از خدا همىخواستم كه شب برآيد . چون شب درآمد ، آهنگ رفتن بدان مكان كردم . دختر عمم گفت : چون او را ببينى ، بيتى را كه دوش با تو گفته بودم ، وقت بازگشتن بر او بخوان .
من خواهش او را بپذيرفتم و از خانه بدر آمده ، همىرفتم تا به آن باغ رسيدم . و بدان مكان رفتم و مكان را مانند شب پيش ، مهيا و آماده يافتم . كه در آنجا همهگونه چيزها از طعام و نقل و ريحان حاضر بود . پس در آن مكان بنشستم و بوى طعام بمشامم ميرسيد . بارها نفس ، مشتاق خوردن طعام گشت .
ولى من خوددارى كردم . تا ساعتى نيز بگذشت . پس از آن نفس ، طالب و شوق ، غالب گشت . خوددارى نتوانستم . برخاسته ، در سر خوان بنشستم و سر پوش از خوان برداشته ، ديدم چهار ظرف از چهار گونه طعام بخوان اندر است و مرغهاى بريان و ظرفهاى حلوا نيز فروچيدهاند . من از هر طعام ، لقمهء خوردم و از حلوا آنچه توانستم ، خوردم و پارهء از مرغ بريان خوردم و از حب الرمان كه ليمو بر او آميخته بودند ، چندانكه بايد خوردم و سير گشتم . پس خواب ، مرا بگرفت . متكا به زير سر نهاده ، گفتم بر آن تكيه كنم ، ولى نخوابم . پس چشم برهم نهاده ، خفتم .
وقتى بيدار شدم كه آفتاب برآمده بود و بر روى شكم خود ، قاب استخوان و پارهء پوست و تخم خرماى نارسيده ديدم . و در آن مكان ، هيچ چيز از فرش و اسباب نيافتم . گويا كه دوش هيچ در آنجا نبوده است . پس برخاسته ، آن پوست و استخوان و تخم خرما از خود دور ريختم و بيرون آمدم و خشمگين همىآمدم تا به خانه برسيدم . دختر عم خود را ديدم كه گريان و نالان ،
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 390
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٩٠