چون مرا ديد ، برخاست . سرشك از ديده پاك كرد و روى به من آورده ، نرمنرم با من گفت : اى پسر عم ، تو در عيش و نوش هستى و من در فراق تو بسوز و گدازم . ولى خدا بمكافات من ترا نگيرد . پس به روى من بخنديد ، خنديدن خشمگين . و با من ملاطفت و مهربانى كرد . و گفت : مرا از ماجرا آگاه كن . پس من واقعه برو باز گفتم . تبسمى كرد ، چون تبسم كردن خشمگينها . و با من گفت :
دل من به درد آوردى . خوشى نبيند آنكه دل ترا به درد آورده . و اين زن با تو حيلتى خواهد كرد ، بزرگ . اى پسر عم ، من بر تو بسى بيم دارم . و بدانكه تفسير نمك اينست كه تو غرق خواب هستى و بدين سبب ، بس بىمزهء . دلها از تو همىرمد . بايد قدرى ملاحت پيدا كنى تا كس را به تو رغبت افتد . زيرا كه تو دعوى عشق همىكنى . و خواب بر عاشقان حرامست . و تو در دعوى خود دروغگوئى . اى پسر عم ، او نيز در دعوى محبت ، دروغگوست . زيرا كه ترا خفته ديد ، بيدار نكرد . اگر او در محبت ، صادق بودى ، بايستى كه بيدارت كند . و اما انگشت ، اشاره باينست كه خدا روى ترا سياه كند ، كه بدروغ ، دعوى محبت كردى . و تو هنوز كودكى . ترا همت به خوردن و خوابيدن مصروفست . اى پسر عم ، اين تفسير اشارتهاى اوست . و لكن خدا ترا ازو خلاص كند . چون من سخنان دختر عم را بشنيدم ، بر سر و سينه خود بزدم و گفتم : به خدا قسم كه راست گفته است . زيرا كه من خفتم و عشّاق نمىخسبند . و من خود را ستم كردهام و همانا دشمن من خوردن و خفتن بوده است . پس از آن بگريستن افزودم و با دختر عمم گفتم : مرا حيلتى بياموز و بر من رحم كن . خدا ترا رحم كند . و گرنه خواهم مرد . چون دختر عمم مرا بسى دوست داشتى ،
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب يكصد و هفدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن جوان با تاج الملوك گفت : دختر عمم مرا بسى دوستى