چون شب يكصد و شانزدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن جوان با تاج الملوك گفت كه : آن مكان بشادى من بيفزود . ولى هيچ آفريده در آنجا نيافتم و بانتظار محبوبه در آنجا بنشستم . تا اينكه دو سه ساعت از شب بگذشت و آن پريزاد نيامد . رنج گرسنگى ، مرا فرو گرفت .
زيرا كه دير وقتى بود كه از شور عشق و اندوه دورى ، طعام نخورده بودم و بويهاى خوش آن خوردنيها كه بخوان اندر بود ، مرا بشوق آورد و نفس من اشتهاى چيز خوردن كرد . آنگاه پيش رفته ، سرپوش از خوان برداشتم و در وسط خوان ، طبقى ديدم زرين و در ميان طبق ، چهار مرغ بريان و در طبق ، چهار ظرف از هرگونه حلواى شيرين و ترش بود . پس پارچهء گوشت خوردم و رو بحلوا كردم . از هريك قرصه دو قرصه سه قرصه چهار قرصه خوردم و نيمى از يك مرغ بريان خوردم . پس در آن هنگام ، شكم من پر شد و بخار ، مغز مرا فرو گرفت و از بىخوابى ، رنجور بودم . سر ببالين نهاده ، بخسبيدم . خواب بر من غلبه كرد . پس از آن چيزى ندانستم . وقتى بيدار شدم كه گرمى آفتاب ، مرا همىسوخت و پارهء نمك و حبهء انگشت بر روى شكم من بود . پس بر پاى خاستم و گرد جامهء خويش بيفشاندم و به چپ و راست نگاه كردم . كسى نديدم و مكان را بىفرش يافتم و خود را بر روى خاك ، خفته ديدم . حيران و محزون گشتم و آب ديده برخسارهء من همىرفت و به كار خويش افسوس همىخوردم .
پس برخاسته ، آهنگ خانه كردم . چون به خانه رسيدم ، دختر عم را ديدم كه دست بر سينه همىزند و گريانگريان اين ابيات همىخواند :
آن بت مجلس فروز امروز اگر با ماستى * مجلس ما خرمستى كار ما زيباستى