بلبل عاشق تو عمر خواه كه آخر * باغ شود سبز و سرخ گل ببر آيد
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند * بر اثر صبر نوبت ظفر آيد
پس از آن روى به من آورده ، با سخنان نرمنرم از من دلجوئى كرد . ولى از بيم خشم من نتوانست كه طعام حاضر آورد . و آنگاه با من گفت : بنشين تا ترا بحديث گفتن مشغول كنم . و انشاء اللّه چون شب برآيد ، مرادت برآمده خواهد شد . پس من به دو التفات نكردم و انتظار شب همىكشيدم . چون شب درآمد ، دختر عم سخت بگريست و حبّهء از مشك ناب به من داد و گفت : اى پسر عم ، اين مشك در دهان بگير . چون به نزد او به روى ، اين بيت بر وى فرو خوان :
آنكه عشق نيكوان را بندهء فرمان شود * چون كند پيش كه يا رب از پى درمان شود
پس از آن سوگندم بداد كه اين بيت نخوانم ، مگر وقت بيرون آمدن از نزد او . من سخن او را بپذيرفتم و بتاريكى شب از خانه بيرون شدم . و همىرفتم تا بباغى كه در آن كوى و نزد آن خانه بود ، برسيدم . در باغ ، گشوده يافتم . بباغ اندر شدم . از دور ، روشنائى به نظر آمد . بدان سو رفتم . جايگاهى ديدم بزرگ و خوب كه قبهء از آبنوس و عاج بدانجا بستهاند و قنديلى از وسط قبه آويختهاند و بدان جايگاه ، فرش حرير و ديبا گستردهاند و شمعى بزرگ بلگن زرين در زير قنديل روشن كردهاند . و در ميان آن جايگاه ، حوضى و در كنار حوض ، خوانى بود كه بر سر خوان ، پارچهء حرير پوشانده بودند . و در پهلوى آن خوان ، طبقى سيمين سرپوشيده بود . سر آن بگشودم ، ديدم كه گونهگونه ميوهها در آن طبق است و قسمقسم رياحين بميان ميوهها اندر است . پس آن مكان ، حزن و اندوه از من ببرد و نشاط بىاندازه پديد آورد . ولى در آن مكان ، هيچ آفريده نديدم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .