تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
پهلوى من نشسته ، دلجوئى از من همىكرد . و من دعا ميكردم كه شب بانجام رسد . چون شب بپايان رسيد و روز برآمد ، من به همان محله روان گشتم و در همان كوچه ، بدان مصطبه بنشستم . كه ناگاه منظره گشوده شد و آن حوروش ، خندان‌خندان ، سر از منظره بدر آورد . سپس منظره را فروبست . و از سخن نگفتن او عشق و وجد و حزن و حيرت من افزون گشته ، با ديدهء اشك بار به خانه بازگشتم . و دختر عم را ديدم كه نشسته و رو بر ديوار كرده ، دلش از آتش حزن و اندوه و رشك همىسوزد . ولى از غايت محبت كه به من داشت ، رشك بر من آشكار نميكرد . چون او را نگاه كردم ، ديدم كه دستارچه به زخم جبين و دستارچه بر چشم فرو بسته كه چشمش از بسيارى گريستن ، دردناك شده بود . در غايت اندوه و پريشانى به اين ابيات مترنم بود :
اى دلارام و دل‌آشوب و دل‌آزار پسر * عهد كرده بوفا با من و نا برده بسر غم عشق تو روانم بلب آورد بلب * درد عشق تو توانم بسر آورد بسر من بيارايم هر روز رخان را بسرشك * تو بيارائى هر روز ميان را بكمر من بخيلى نكنم با تو هرگز بروان * تو بخيلى چكنى با من چندين به نظر
چون ابيات بانجام رسانيد ، بسوى من نگاه كرد . چون مرا ديد ، آب از ديده پاك كرده ، برخاست و بنزد من آمد . ولى از غايت وجد ، سخن گفتن نتوانست و دير زمانى خاموش بود . پس از آن با من گفت كه : مرا از آنچه اين دفعه رو داده ، آگاه كن . من واقعه به دو باز گفتم . گفت : شكيبا شو كه زمان وصل نزديكست . چون سخن دختر عم را شنيدم ، از غايت وجد فرياد زدم و با او گفتم : تا چند مرا بفريبى و بدانجا فرستى ؟ و هرگز مرا آرزو ميسّر نميشود و تفسيرات ترا درست نمىبينم . پس بخنديد و با من گفت كه : ترا صبورى همان قدر بايد كه امروز هنگام غروب شود و ظلمت شب ، جهان فرو گيرد . آن وقت بوصال برسى . تو سخن مرا راست پندار و آسوده باش . پس اين ابيات برخواند :
بگذرد اين روزگار تلخ‌تر از زهر * باز يكى روزگار چون شكر آيد