تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
حاجتت روا كند و ترا به مقصود برساند . پس از خانه بدر آمدم و تا سر آن كوى برفتم . تا عصر در آنجا بنشستم . آفتاب زرد شد و هنگام مغرب برسيد و شب تاريك گشت . از آن ماه‌روى ، اثرى نديدم و خبرى نشنيدم . به تنهائى خويشتن بترسيدم . برخاسته ، بيخودانه هميرفتم تا به خانه برسيدم . دختر عم خود ، عزيزه را ديدم كه يكدست بر سر و دست ديگر بر سينه گذاشته ، همىناليد و ابياتى همىخواند . چون ابيات بانجام رسانيد ، روى به من آورد و بر روى من نرم‌نرم بخنديد و با من گفت : اى پسر عم ، چرا در نزد محبوبهء خود نماندى ؟ چون سخن او بشنيدم ، پائى بر او زدم . از ايوان بيفتاد و در كنار ايوان ، ميخى بود . پيشانيش بر آن ميخ آمده ، بشكست و خون از پيشانيش روان شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب يكصد و پانزدهم برآمد

گفت : اى ملك جوان بخت ، آن جوان با تاج الملوك گفت كه : چون پيشانيش بميخى آمده ، بشكست و خون از جبينش روان شد ، پس خاموش گشت و هيچ سخن نگفت . برخاسته ، كهنه بسوزانيد و به زخم جبينش بگذاشت و با دستارچه‌اش فروبست و خونى كه بر بساط ريخته بود ، پاك كرد . و اين كار كه من با او كردم ، هرگز روى نداده بود . پس نزد من آمد و بر روى من تبسّم كرد و نرم‌نرم بگفت كه : اى پسر عم ، به خدا سوگند كه من آن سخن باستهزاء تو يا باستهزاء آن حور نژاد نگفتم . سر من به درد اندر بود . اكنون از شكستن پيشانى ، جبينم سبك شد . پس مرا از كار خود آگاه كن كه امروز بر تو چگونه گذشت . من حكايت آن روز را به دو باز گفتم و گريان شدم . آنگاه با من گفت : بشارت باد ترا كه به مقصود خواهى رسيدن . زيرا كه اين كار ، علامت قبولست و سبب غيبت او آزمايش تو بوده است كه بداند كه تو در عشق او ثابت قدم و راست گوئى يا نه . تو فردا به همان جا رو و در همان جا
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 383 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى